بنگر اندر نخودی در دیگ چون
میجهد بالا چو شد ز آتش زبون
۱هر زمان نخود بر آید وقت جوش
بر سر دیگ و برآرد صد خروش
۲که چرا آتش به من در میزنی
چون خریدی چون نگونم میکنی
۳میزند کفلیز کدبانو که نی
خوش بجوش و بر مجه ز آتشکنی
۴زان نجوشانم که مکروه منی
بلکه تا گیری تو ذوق و چاشنی
۵تا غذی گردی بیامیزی بجان
بهرخواری نیستت این امتحان
۶آب میخوردی به بستان سبز و تر
بهراین آتش بدست آن آب خور
۷رحمتش سابق بدست از قهر زان
تا ز رحمت گردد اهل امتحان
۸رحمتش بر قهر از آن سابق شدست
تا که سرمایهٔ وجود آید بدست
۹زانکه بیلذت نروید لحم و پوست
چون نروید چه گدازد عشق دوست
۱۰زان تقاضا گر بیاید قهرها
تا کنی ایثار آن سرمایه را
۱۱باز لطف آید برای عذر او
که بکردی غسل و بر جستی ز جو
۱۲گوید ای نخود چریدی در بهار
رنج مهمان تو شد نیکوش دار
۱۳تا که مهمان باز گردد شکر ساز
پیش شه گوید ز ایثار تو باز
۱۴تا به جای نعمتت منعم رسد
جمله نعمتها برد بر تو حسد
۱۵من خلیلم تو پسر پیش بچک
سر بنه انی ارانی اذبحک
۱۶سر به پیش قهر نه دل بر قرار
تا ببرم حلقت اسمعیلوار
۱۷سر ببرم لیک این سر آن سریست
کز بریده گشتن و مردن بریست
۱۸لیک مقصود ازل تسلیم تست
ای مسلمان بایدت تسلیم جست
۱۹ای نخود میجوش اندر ابتلا
تا نه هستی و نه خود ماند ترا
۲۰اندر آن بستان اگر خندیدهای
تو گل بستان جان و دیدهای
۲۱گر جدا از باغ آب و گل شدی
لقمه گشتی اندر احیا آمدی
۲۲شو غذی و قوت و اندیشهها
شیر بودی شیر شو در بیشهها
۲۳از صفاتش رستهای والله نخست
در صفاتش باز رو چالاک و چست
۲۴ز ابر و خورشید و ز گردون آمدی
پس شدی اوصاف و گردون بر شدی
۲۵آمدی در صورت باران و تاب
میروی اندر صفات مستطاب
۲۶جزو شید و ابر و انجمها بدی
نفس و فعل و قول و فکرتها شدی
۲۷هستی حیوان شد از مرگ نبات
راست آمد اقتلونی یا ثقات
۲۸چون چنین بردیست ما را بعد مات
راست آمد ان فی قتلی حیات
۲۹فعل و قول و صدق شد قوت ملک
تا بدین معراج شد سوی فلک
۳۰آنچنان کان طعمه شد قوت بشر
از جمادی بر شد و شد جانور
۳۱این سخن را ترجمهٔ پهناوری
گفته آید در مقام دیگری
۳۲کاروان دایم ز گردون میرسد
تا تجارت میکند وا میرود
۳۳پس برو شیرین و خوش با اختیار
نه بتلخی و کراهت دزدوار
۳۴زان حدیث تلخ میگویم ترا
تا ز تلخیها فرو شویم ترا
۳۵ز آب سرد انگور افسرده رهد
سردی و افسردگی بیرون نهد
۳۶تو ز تلخی چونک دل پر خون شوی
پس ز تلخیها همه بیرون روی
۳۷