درک وجدانی به جای حس بود
هر دو در یک جدول ای عم میرود
۱نغز میآید برو کن یا مکن
امر و نهی و ماجراها و سخن
۲این که فردا این کنم یا آن کنم
این دلیل اختیارست ای صنم
۳وان پشیمانی که خوردی زان بدی
ز اختیار خویش گشتی مهتدی
۴جمله قران امر و نهیست و وعید
امر کردن سنگ مرمر را کی دید
۵هیچ دانا هیچ عاقل این کند
با کلوخ و سنگ خشم و کین کند
۶که بگفتم کین چنین کن یا چنان
چون نکردید ای موات و عاجزان
۷عقل کی حکمی کند بر چوب و سنگ
عقل کی چنگی زند بر نقش چنگ
۸کای غلام بسته دست اشکستهپا
نیزه برگیر و بیا سوی وغا
۹خالقی که اختر و گردون کند
امر و نهی جاهلانه چون کند
۱۰احتمال عجز از حق راندی
جاهل و گیج و سفیهش خواندی
۱۱عجز نبود از قدر ور گر بود
جاهلی از عاجزی بدتر بود
۱۲ترک میگوید قنق را از کرم
بیسگ و بیدلق آ سوی درم
۱۳وز فلان سوی اندر آ هین با ادب
تا سگم بندد ز تو دندان و لب
۱۴تو به عکس آن کنی بر در روی
لاجرم از زخم سگ خسته شوی
۱۵آنچنان رو که غلامان رفتهاند
تا سگش گردد حلیم و مهرمند
۱۶تو سگی با خود بری یا روبهی
سگ بشورد از بن هر خرگهی
۱۷غیر حق را گر نباشد اختیار
خشم چون میآیدت بر جرمدار
۱۸چون همیخایی تو دندان بر عدو
چون همی بینی گناه و جرم ازو
۱۹گر ز سقف خانه چوبی بشکند
بر تو افتد سخت مجروحت کند
۲۰هیچ خشمی آیدت بر چوب سقف
هیچ اندر کین او باشی تو وقف
۲۱که چرا بر من زد و دستم شکست
او عدو و خصم جان من بدست
۲۲کودکان خرد را چون میزنی
چون بزرگان را منزه میکنی
۲۳آنک دزدد مال تو گویی بگیر
دست و پایش را ببر سازش اسیر
۲۴وآنک قصد عورت تو میکند
صد هزاران خشم از تو میدمد
۲۵گر بیاید سیل و رخت تو برد
هیچ با سیل آورد کینی خرد
۲۶ور بیامد باد و دستارت ربود
کی ترا با باد دل خشمی نمود
۲۷خشم در تو شد بیان اختیار
تا نگویی جبریانه اعتذار
۲۸گر شتربان اشتری را میزند
آن شتر قصد زننده میکند
۲۹خشم اشتر نیست با آن چوب او
پس ز مختاری شتر بردست بو
۳۰همچنین سگ گر برو سنگی زنی
بر تو آرد حمله گردد منثنی
۳۱سنگ را گر گیرد از خشم توست
که تو دوری و ندارد بر تو دست
۳۲عقل حیوانی چو دانست اختیار
این مگو ای عقل انسان شرم دار
۳۳روشنست این لیکن از طمع سحور
آن خورنده چشم میبندد ز نور
۳۴چونک کلی میل او نان خوردنیست
رو به تاریکی نهد که روز نیست
۳۵حرص چون خورشید را پنهان کند
چه عجب گر پشت بر برهان کند
۳۶