رفت یک صوفی به لشکر در غزا
ناگهان آمد قطاریق و وغا
۱ماند صوفی با بنه و خیمه و ضعاف
فارسان راندند تا صف مصاف
۲مثقلان خاک بر جا ماندند
سابقون السابقون در راندند
۳جنگها کرده مظفر آمدند
باز گشته با غنایم سودمند
۴ارمغان دادند کای صوفی تو نیز
او برون انداخت نستد هیچ چیز
۵پس بگفتندش که خشمینی چرا
گفت من محروم ماندم از غزا
۶زان تلطف هیچ صوفی خوش نشد
که میان غزو خنجر کش نشد
۷پس بگفتندش که آوردیم اسیر
آن یکی را بهر کشتن تو بگیر
۸سر ببرش تا تو هم غازی شوی
اندکی خوش گشت صوفی دلقوی
۹که آب را گر در وضو صد روشنیست
چونک آن نبود تیمم کردنیست
۱۰برد صوفی آن اسیر بسته را
در پس خرگه که آرد او غزا
۱۱دیر ماند آن صوفی آنجا با اسیر
قوم گفتا دیر ماند آنجا فقیر
۱۲کافر بسته دو دست او کشتنیست
بسملش را موجب تاخیر چیست
۱۳آمد آن یک در تفحص در پیش
دید کافر را به بالای ویش
۱۴همچو نر بالای ماده وآن اسیر
همچو شیری خفته بالای فقیر
۱۵دستها بسته همیخایید او
از سر استیز صوفی را گلو
۱۶گبر میخایید با دندان گلوش
صوفی افتاده به زیر و رفته هوش
۱۷دستبسته گبر و همچون گربهای
خسته کرده حلق او بیحربهای
۱۸نیم کشتش کرده با دندان اسیر
ریش او پر خون ز حلق آن فقیر
۱۹همچو تو کز دست نفس بسته دست
همچو آن صوفی شدی بیخویش و پست
۲۰ای شده عاجز ز تلی کیش تو
صد هزاران کوهها در پیش تو
۲۱زین قدر خرپشته مردی از شکوه
چون روی بر عقبههای همچو کوه
۲۲غازیان کشتند کافر را بتیغ
هم در آن ساعت ز حمیت بیدریغ
۲۳بر رخ صوفی زدند آب و گلاب
تا به هوش آید ز بیخویشی و خواب
۲۴چون به خویش آمد بدید آن قوم را
پس بپرسیدند چون بد ماجرا
۲۵الله الله این چه حالست ای عزیز
این چنین بیهوش گشتی از چه چیز
۲۶از اسیر نیمکشت بستهدست
این چنین بیهوش افتادی و پست
۲۷گفت چون قصد سرش کردم به خشم
طرفه در من بنگرید آن شوخچشم
۲۸چشم را وا کرد پهن او سوی من
چشم گردانید و شد هوشم ز تن
۲۹گردش چشمش مرا لشکر نمود
من ندانم گفت چون پر هول بود
۳۰قصه کوته کن کزان چشم این چنین
رفتم از خود اوفتادم بر زمین
۳۱