گفت عیاضی نود بار آمدم
تن برهنه بوک زخمی آیدم
۱تن برهنه میشدم در پیش تیر
تا یکی تیری خورم من جایگیر
۲تیر خوردن بر گلو یا مقتلی
در نیابد جز شهیدی مقبلی
۳بر تنم یک جایگه بیزخم نیست
این تنم از تیر چون پرویزنیست
۴لیک بر مقتل نیامد تیرها
کار بخت است این نه جلدی و دها
۵چون شهیدی روزی جانم نبود
رفتم اندر خلوت و در چله زود
۶در جهاد اکبر افکندم بدن
در ریاضت کردن و لاغر شدن
۷بانگ طبل غازیان آمد به گوش
که خرامیدند جیش غزوکوش
۸نفس از باطن مرا آواز داد
که به گوش حس شنیدم بامداد
۹خیز هنگام غزا آمد برو
خویش را در غزو کردن کن گرو
۱۰گفتم ای نفس خبیث بیوفا
از کجا میل غزا تو از کجا
۱۱راست گوی ای نفس کین حیلتگریست
ورنه نفس شهوت از طاعت بریست
۱۲گر نگویی راست حمله آرمت
در ریاضت سختتر افشارمت
۱۳نفس بانگ آورد آن دم از درون
با فصاحت بیدهان اندر فسون
۱۴که مرا هر روز اینجا میکشی
جان من چون جان گبران میکشی
۱۵هیچ کس را نیست از حالم خبر
که مرا تو میکشی بیخواب و خور
۱۶در غزا بجهم به یک زخم از بدن
خلق بیند مردی و ایثار من
۱۷گفتم ای نفسک منافق زیستی
هم منافق میمری تو چیستی
۱۸در دو عالم تو مرایی بودهای
در دو عالم تو چنین بیهودهای
۱۹نذر کردم که ز خلوت هیچ من
سر برون نارم چو زندهست این بدن
۲۰زانک در خلوت هر آنچ تن کند
نه از برای روی مرد و زن کند
۲۱جنبش و آرامش اندر خلوتش
جز برای حق نباشد نیتش
۲۲این جهاد اکبرست آن اصغرست
هر دو کار رستمست و حیدرست
۲۳کار آن کس نیست کو را عقل و هوش
پرد از تن چون بجنبد دنب موش
۲۴آن چنان کس را بباید چون زنان
دور بودن از مصاف و از سنان
۲۵صوفیی آن صوفیی این اینت حیف
آن ز سوزن کشته این را طعمه سیف
۲۶نقش صوفی باشد او را نیست جان
صوفیان بدنام هم زین صوفیان
۲۷بر در و دیوار جسم گلسرشت
حق ز غیرت نقش صد صوفی نبشت
۲۸تا ز سحر آن نقشها جنبان شود
تا عصای موسوی پنهان شود
۲۹نقشها را میخورد صدق عصا
چشم فرعونیست پر گرد و حصا
۳۰صوفی دیگر میان صف حرب
اندر آمد بیست بار از بهر ضرب
۳۱با مسلمانان به کافر وقت کر
وانگشت او با مسلمانان به فر
۳۲زخم خورد و بست زخمی را که خورد
بار دیگر حمله آورد و نبرد
۳۳تا نمیرد تن به یک زخم از گزاف
تا خورد او بیست زخم اندر مصاف
۳۴حیفش آمد که به زخمی جان دهد
جان ز دست صدق او آسان رهد
۳۵