چند روزی هم بر آن بد بعد از آن
شد پشیمان او از آن جرم گران
۱داد سوگندش کای خورشیدرو
با خلیفه زینچ شد رمزی مگو
۲چون بدید او را خلیفه مست گشت
پس ز بام افتاد او را نیز طشت
۳دید صد چندان که وصفش کرده بود
کی بود خود دیده مانند شنود
۴وصف تصویرست بهر چشم هوش
صورت آن چشم دان نه زان گوش
۵کرد مردی از سخندانی سؤال
حق و باطل چیست ای نیکو مقال
۶گوش را بگرفت و گفت این باطلست
چشم حقست و یقینش حاصلست
۷آن به نسبت باطل آمد پیش این
نسبتست اغلب سخنها ای امین
۸ز آفتاب ار کرد خفاش احتجاب
نیست محجوب از خیال آفتاب
۹خوف او را خود خیالش میدهد
آن خیالش سوی ظلمت میکشد
۱۰آن خیال نور میترساندش
بر شب ظلمات میچفساندش
۱۱از خیال دشمن و تصویر اوست
که تو بر چفسیدهای بر یار و دوست
۱۲موسیا کشفت لمع بر که فراشت
آن مخیل تاب تحقیقت نداشت
۱۳هین مشو غره بدانک قابلی
مر خیالش را و زین ره واصلی
۱۴از خیال حرب نهراسید کس
لا شجاعه قبل حرب این دان و بس
۱۵بر خیال حرب حیز اندر فکر
میکند چون رستمان صد کر و فر
۱۶نقش رستم که آن به حمامی بود
قرن حمله فکر هر خامی بود
۱۷این خیال سمع چون مبصر شود
حیز چه بود رستمی مضطر شود
۱۸جهد کن کز گوش در چشمت رود
آنچ که آن باطل بدست آن حق شود
۱۹زان سپس گوشت شود هم طبع چشم
گوهری گردد دو گوش همچو یشم
۲۰بلک جمله تن چو آیینه شود
جمله چشم و گوهر سینه شود
۲۱گوش انگیزد خیال و آن خیال
هست دلالهٔ وصال آن جمال
۲۲جهد کن تا این خیال افزون شود
تا دلاله رهبر مجنون شود
۲۳آن خلیفه گول هم یک چند نیز
ریش گاوی کرد خوش با آن کنیز
۲۴ملک را تو ملک غرب و شرق گیر
چون نمیماند تو آن را برق گیر
۲۵مملکت کان مینماند جاودان
ای دلت خفته تو آن را خواب دان
۲۶تا چه خواهی کرد آن باد و بروت
که بگیرد همچو جلادی گلوت
۲۷هم درین عالم بدان که مامنیست
از منافق کم شنو کو گفت نیست
۲۸