گفت درویشی به درویشی که تو
چون بدیدی حضرت حق را بگو
۱گفت بیچون دیدم اما بهر قال
بازگویم مختصر آن را مثال
۲دیدمش سوی چپ او آذری
سوی دست راست جوی کوثری
۳سوی چپش بس جهانسوز آتشی
سوی دست راستش جوی خوشی
۴سوی آن آتش گروهی برده دست
بهر آن کوثر گروهی شاد و مست
۵لیک لعب بازگونه بود سخت
پیش پای هر شقی و نیکبخت
۶هر که در آتش همی رفت و شرر
از میان آب بر میکرد سر
۷هر که سوی آب میرفت از میان
او در آتش یافت میشد در زمان
۸هر که سوی راست شد و آب زلال
سر ز آتش بر زد از سوی شمال
۹وانک شد سوی شمال آتشین
سر برون میکرد از سوی یمین
۱۰کم کسی بر سر این مضمر زدی
لاجرم کم کس در آن آتش شدی
۱۱جز کسی که بر سرش اقبال ریخت
کو رها کرد آب و در آتش گریخت
۱۲کرده ذوق نقد را معبود خلق
لاجرم زین لعب مغبون بود خلق
۱۳جوقجوق و صفصف از حرص و شتاب
محترز ز آتش گریزان سوی آب
۱۴لاجرم ز آتش برآوردند سر
اعتبارالاعتبار ای بیخبر
۱۵بانگ میزد آتش ای گیجان گول
من نیم آتش منم چشمهٔ قبول
۱۶چشمبندی کردهاند ای بینظر
در من آی و هیچ مگریز از شرر
۱۷ای خلیل اینجا شرار و دود نیست
جز که سحر و خدعهٔ نمرود نیست
۱۸چون خلیل حق اگر فرزانهای
آتش آب تست و تو پروانهای
۱۹جان پروانه همیدارد ندا
کای دریغا صد هزارم پر بدی
۲۰تا همی سوزید ز آتش بیامان
کوری چشم و دل نامحرمان
۲۱بر من آرد رحم جاهل از خری
من برو رحم آرم از بینشوری
۲۲خاصه این آتش که جان آبهاست
کار پروانه به عکس کار ماست
۲۳او ببیند نور و در ناری رود
دل ببیند نار و در نوری شود
۲۴این چنین لعب آمد از رب جلیل
تا ببینی کیست از آل خلیل
۲۵آتشی را شکل آبی دادهاند
واندر آتش چشمهای بگشادهاند
۲۶ساحری صحن برنجی را به فن
صحن پر کرمی کند در انجمن
۲۷خانه را او پر ز کزدمها نمود
از دم سحر و خود آن کزدم نبود
۲۸چونک جادو مینماید صد چنین
چون بود دستان جادوآفرین
۲۹لاجرم از سحر یزدان قرن قرن
اندر افتادند چون زن زیر پهن
۳۰ساحرانشان بنده بودند و غلام
اندر افتادند چون صعوه به دام
۳۱هین بخوان قرآن ببین سحر حلال
سرنگونی مکرهای کالجبال
۳۲من نیم فرعون کایم سوی نیل
سوی آتش میروم من چون خلیل
۳۳نیست آتش هست آن ماء معین
وآن دگر از مکر آب آتشین
۳۴پس نکو گفت آن رسول خوشجواز
ذرهای عقلت به از صوم و نماز
۳۵زانک عقلت جوهرست این دو عرض
این دو در تکمیل آن شد مفترض
۳۶تا جلا باشد مر آن آیینه را
که صفا آید ز طاعت سینه را
۳۷لیک گر آیینه از بن فاسدست
صیقل او را دیر باز آرد به دست
۳۸وان گزین آیینه که خوش مغرس است
اندکی صیقل گری آن را بس است
۳۹