لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار
باز اندر پرده میشد همچنین تا هشت بار
۱ساعتی بیرونیان را میربود از عقل و دل
ساعتی اهل حرم را میببرد از هوش و کار
۲دفتری از سحر مطلق پیش چشمش باز بود
گردشی از گردش او در دل هر بیقرار
۳گاه از نوک قلم سوداش نقشی میکشید
گاه از سرنای عشقش عقل مسکین سنگسار
۴چونک شب شد ز آتش رخسار شمعی برفروخت
تا دو صد پروانه جان را پدید آمد مدار
۵چون ز شب نیمی بشد مستان همه بیخود شدند
ما بماندیم و شب و شمع و شراب و آن نگار
۶مای ما هم خفته بود و برده زحمت از میان
مای ما با مای او گشته کنار اندر کنار
۷چون سحر این مای ما مشتاق آن ما گشته بود
ما درآمد سایهوار و شد برون آن مای یار
۸شمس تبریزی برفت اما شعاع روی او
هر طرف نوری دهد آن را که هستش اختیار
۹