ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت میکنم
تو کعبهای، هر جا روم قصد مقامت میکنم
۱هر جا که هستی حاضری، از دور در ما ناظری
شب خانه روشن میشود چون یادِ نامت میکنم
۲گَه همچو باز آشنا بر دست تو پر میزنم
گَه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت میکنم
۳گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل میزنی؟!
ور حاضری پس من چرا در سینه دامت میکنم
۴دوری به تن، لیک از دلم اندر دل تو روزنیست
زان روزنِ دزدیده من چون مه پیامت میکنم
۵ای آفتاب، از دورْ تو بر ما فرستی نورْ تو
ای جان هر مهجور تو، جان را غلامت میکنم
۶من آینهٔ دل را ز تو اینجا صقالی میدهم
من گوش خود را دفتر لطف کلامت میکنم
۷در گوش تو، در هوش تو، وَندر دل پرجوش تو
اینها چه باشد؟! تو منی وین وصف عامت میکنم
۸ای دل، نه اندر ماجرا میگفت آن دلبر تو را
«هر چند از تو کم شود از خود تمامت میکنم؟!»
۹ای چاره در من چارهگر، حیران شو و نظّارهگر
بنگر کز این جمله صُوَر این دم کدامت میکنم
۱۰گَه راست مانند الف، گَه کژ چو حرف مختلف
یک لحظه پخته میشوی، یک لحظه خامت میکنم
۱۱گر سالها ره میروی چون مهرهای در دست من
چیزی که رامش میکنی زان چیز رامت میکنم
۱۲ای شه حُسامالدّین حسن، میگوی با جانان که: «من
جان را غلاف معرفت بهرِ حُسامت میکنم»
۱۳