ندارد پای عشق او دل بیدست و بیپایم
که روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم
۱میان خونم و ترسم که گر آید خیال او
به خون دل خیالش را ز بیخویشی بیالایم
۲خیالات همه عالم اگر چه آشنا داند
به خون غرقه شود والله اگر این راه بگشایم
۳منم افتاده در سیلی اگر مجنون آن لیلی
ز من گر یک نشان خواهد نشانیهاش بنمایم
۴همه گردد دل پاره همه شب همچو استاره
شده خواب من آواره ز سحر یار خودرایم
۵ز شبهای من گریان بپرس از لشکر پریان
که در ظلمت ز آمدشد پری را پای می سایم
۶اگر یک دم بیاسایم روان من نیاساید
من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم
۷رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتش
در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم
۸که آن خورشید بر گردون ز عشق او همیسوزد
و هر دم شکر می گوید که سوزش را همیشایم
۹رها کن تا که چون ماهی گدازان غمش باشم
که تا چون مه نکاهم من چو مه زان پس نیفزایم
۱۰