ای نوش کرده نیش را بیخویش کن باخویش را
باخویش کن بیخویش را چیزی بده درویش را
۱تشریف ده عشاق را پرنور کن آفاق را
بر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را
۲با روی همچون ماه خود، با لطف مسکینخواه خود
ما را تو کن همراه خود، چیزی بده درویش را
۳چون جلوه مه میکنی وز عشق آگه میکنی
با ما چه همره میکنی چیزی بده درویش را
۴درویش را چه بود نشان؟ جان و زبان درفشان
نی دلق صدپاره کشان، چیزی بده درویش را
۵هم آدم و آن دم توی هم عیسی و مریم توی
هم راز و هم محرم توی چیزی بده درویش را
۶تلخ از تو شیرین میشود کفر از تو چون دین میشود
خار از تو نسرین میشود چیزی بده درویش را
۷جان من و جانان من کفر من و ایمان من
سلطان سلطانان من چیزی بده درویش را
۸ای تنپرست بوالحزن در تن مپیچ و جان مکن
منگر به تن بنگر به من چیزی بده درویش را
۹امروز ای شمع آن کنم بر نور تو جولان کنم
بر عشق جان افشان کنم چیزی بده درویش را
۱۰امروز گویم چون کنم یکباره دل را خون کنم
وین کار را یکسون کنم چیزی بده درویش را
۱۱تو عیب ما را کیستی تو مار یا ماهیستی
خود را بگو تو چیستی چیزی بده درویش را
۱۲جان را درافکن در عدم زیرا نشاید ای صنم
تو محتشم او محتشم چیزی بده درویش را
۱۳