از یکی آتش برآوردم تو را
در دگر آتش بگستردم تو را
۱از دل من زادهای همچون سخن
چون سخن آخر فروخوردم تو را
۲با منی وز من نمیداری خبر
جادو ام من جادویی کردم تو را
۳تا نیفتد بر جمالت چشم بد
گوش مالیدم بیازردم تو را
۴دائم اقبالت جوان شد ز آنچ داد
این کف دست جوانمردم تو را
۵