عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آن
در دو عالم جان و دل را دولت معنی است آن
۱گر به ظاهر لشکر و اقبال و مخزن نیستش
رو به چشم جان نگر کان دولت جانی است آن
۲کله سر را تهی کن از هوا بهر میش
کله سر جام سازش کان می جامی است آن
۳پختگان عشق را باشد ز خام خمر جان
پخته نی و خام جستن مایه خامی است آن
۴تا کتاب جان او اندر غلاف تن بود
گرچه خاص خاص باشد در هنر عامی است آن
۵آنک بالایی گزیند پست باشد عشق در
آنک پستی را گزید او مجلس سامی است آن
۶هرک جان پاک او زان می درآشامد ابد
گرچه هندو باشد آن و مکی و شامی است آن
۷مر تن معمور را ویران کند هجران می
هرک کرد این تن خراب می میش بانی است آن
۸آن می باقی بود اول که جان زاید از او
پس دروغ است آنک می جان است کان ثانی است آن
۹جان فانی را همیشه مست دار از جام او
رنگ باقی گیرد از می روح کان فانی است آن
۱۰در می باقی نشان پیوسته جان مردنی
کز جوار کیمیا آن مس زر کانی است آن
۱۱چون میان عقل و تن افتاد از می سه طلاق
هر تنی کو با خرد جفت است آن زانی است آن
۱۲در دل تنگ هوس باده بقا ساکن نگشت
هر دلی کاین می در او بنشست میدانی است آن
۱۳آنک جام او بگیرد یک نشانش این بود
در بیان سر حکمت جان او منشی است آن
۱۴در شعاع می بقا بیند ابد پس بعد از آن
مال چه بود کو ز عین جان خود معطی است آن
۱۵آنک وصف می بگوید باخود است و هوشیار
اهل قرآن نبود آن کس لیک او مقری است آن
۱۶حق و صاحب حق را از عاشقان مست پرس
زانک جام مست اندر عاشقان قاضی است آن
۱۷زانک حکم مست فعل می بود پس روشن است
حق و صاحب حق هم با حکم او راضی است آن
۱۸مطرب مستور بیپرده یکی چنگی بزن
وارهان از نام و ننگم گرچه بدنامی است آن
۱۹وانما رخسار را تا بشکنی بازار بت
زان رخی کو حسرت صد آزر و مانی است آن
۲۰ای صبا تبریز رو سجده ببر کان خاک پاک
خاک درگاه حیات انگیز ربانی است آن
۲۱