سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری
سر خنب برگشای و برسان شراب ناری
۱چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد
خوش و شیرگیر گردد ز کفت دو سه خماری
۲قدح چو آفتابت چو به دور اندرآید
برهد جهان تیره ز شب و ز شب شماری
۳ز شراب چون عقیقت شکفد گل حقیقت
که حیات مرغ زاری و بهار مرغزاری
۴بدهیم جان شیرین به شراب خسروانی
چو سر خمار ما را به کف کرم بخاری
۵که ز فکرت دقیقه خللی است در شقیقه
تو روان کن آب درمان بگشا ره مجاری
۶همه آتشی تو مطلق بر ما شد این محقق
که هزار دیگ سر را به تفی به جوش آری
۷همه مطربان خروشان همه از تو گشته جوشان
همه رخت خود فروشان خوششان همیفشاری
۸