درآ تا خرقهٔ قالب دراندازم همین ساعت
درآ تا خانهٔ هستی بپردازم همین ساعت
۱صلا زن پاکبازی را رها کن خاکبازی را
که یک جان دارم و خواهم که دربازم همین ساعت
۲کمان زه کن خدایا نه که تیر قاب قوسینی
که وقت آمد که من جان را سپر سازم همین ساعت
۳چو بر میآید این آتش فغان میخیزد از عالم
امانم ده امانم ده که بگدازم همین ساعت
۴جهان از ترس میدرّد و جان از عشق میپرّد
که مرغان را به رشک آرم ز پروازم همین ساعت
۵