عطارد مشتری باید، متاعِ آسِمانی را
مَهی مریخچشم ارزد، چراغِ آن جهانی را
۱چو چشمی مُقتَرِن گردد بدان غیبی چراغِ جان
ببیند بیقرینه او قرینانِ نهانی را
۲یکی جانِ عجب باید که داند جان فدا کردن
دو چشمِ معنوی باید عروسانِ معانی را
۳یکی چشمیست بِشکُفته، صِقالِ روح پَذْرُفته
چو نرگس خوابِ او رفته برای باغِبانی را
۴چنین باغ و چنین شش جو پس این پنج و این شش جو
قیاسی نیست، کمتر جو قیاسِ اقترانی را
۵به صفها رأیتِ نُصرت، به شبها حارسِ امت
نهاده بر کفِ وحدت، دُرِّ سبعالمثانی را
۶شکسته پشتِ شیطان را، بدیده روی سلطان را
که هر خس از بنا داند به استدلال بانی را
۷زهی صافی زهی حری مثال می خوشی مُرّی
کسی دزدد چنین دُرّی که بگذارد عوانی را
۸إلى البحرِ توجَّهْنا و مِن عذبٍ تَفَکَّهْنا
لَقِينا الدُّرَّ مَجَّانًا، فلا نَبغي الدَّناني را
۹لَقِيتُ الماءَ عَطشانًا، لَقِيتُ الرِّزقَ عُريانًا
صَحِبتُ الليثَ أحيانًا، فلا أَخشى السَّنانِي را
۱۰توی موسیِ عهدِ خود، درآ در بحرِ جزر و مد
رهِ فرعون باید زد، رها کن این شبانی را
۱۱الا ساقی به جان تو به اقبال جوان تو
به ما ده از بنان تو شراب ارغوانی را
۱۲بگردان بادهٔ شاهی که همدردی و همراهی
نشان درد اگر خواهی بیا بنگر نشانی را
۱۳بیا دَردِه مِیِ اَحمَر که هم بحر است و هم گوهر
برهنه کن به یک ساغر حریف امتحانی را
۱۴برو ای رهزن مستان رها کن حیله و دستان
که ره نَبْوَد در این بستان دغا و قلتبانی را
۱۵جواب آنک میگوید به زر نخریدهای جان را
که هندو قدر نشناسد متاع رایگانی را
۱۶