سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چهبود
چو جان بهر نظر باشد روان بینظر چهبود
۱نظر در روی شه باید چو آن نبود چه را شاید
سفر از خویشتن باید چو با خویشی سفر چهبود
۲مرا پرسید صفرایی که گر مرد شکرخایی
کمر بندم چو نی پیشت اگر گویی شکر چهبود
۳بگفتم بهترین چیزی ولیکن پیش غیر تو
که تو ابله شکر بینی و گویی زین بتر چهبود
۴ازیرا اصل جسم تو ز زهر قاتل افتادهست
سقر بودهست اصل تو نداند جز سقر چهبود
۵جهان و عقل کلی را ز عقل جزو چون بینی
در آن دریای خون آشام عقلِ مختصر چهبود
۶دو سه سطرست که میخوانی ز سر تا پا و پا تا سر
دگر کاری نداری تو وگرنه پا و سر چهبود
۷چو کور افتاد چشم دل چو گوش از ثقل شد پر گل
به غیر خانه وسواس جای کور و کر چهبود
۸