ببین ذرات روحانی، که شد تابان از این صحرا
ببین این بحر و کشتیها، که بر هم میزنند اینجا
۱ببین عذرا و وامق را، در آن آتش خلایق را
ببین معشوق و عاشق را، ببین آن شاه و آن طغرا
۲چو جوهر قلزم اندر شد، نه پنهان گشت و نی تر شد
ز قلزم آتشی بر شد، در او هم «لا» و هم «الا»
۳چو بیگاهست آهسته، چو چشمت هست بربسته
مزن لاف و مشو خسته، مگو «زیر» و مگو «بالا»
۴که سوی عقلِ کژبینی درآمد از قضا کینی
چو مفلوجی، چو مسکینی، بماند آن عقل هم برجا
۵اگر هستی تو از آدم در این دریا فروکش دم
که اینت واجباست ای عم! اگر امروز، اگر فردا
۶ز بحر این در، خجل باشد، چه جای آب و گل باشد؟
چه جای عقل و دل باشد؟ که نبوَد او کفِ دریا
۷چه سودا میپزد این دل، چه صفرا میکند این جان
چه سرگردان همی دارد تو را این عقل کارافزا
۸زهی ابر گهربیزی ز شمس الدین تبریزی
زهی امن و شکرریزی میان عالم غوغا
۹