اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کند
اینک آن رویی که ماه و زهره را حیران کند
۱اینک آن چوگان سلطانی که در میدان روح
هر یکی گو را به وحدت سالک میدان کند
۲اینک آن نوحی که لوح معرفت کشتی اوست
هر که در کشتیش ناید غرقه طوفان کند
۳هر که از وی خرقه پوشد برکشد خرقه فلک
هر که از وی لقمه یابد حکمتش لقمان کند
۴نیست ترتیب زمستان و بهارت با شهی
بر من این دم را کند دی بر تو تابستان کند
۵خار و گل پیشش یکی آمد که او از نوک خار
بر یکی کس خار و بر دیگر کسی بستان کند
۶هر که در آبی گریزد ز امر او آتش شود
هر که در آتش شود از بهر او ریحان کند
۷من بر این برهان بگویم زانک آن برهان من
گر همه شبههست او آن شبهه را برهان کند
۸چه نگری در دیو مردم این نگر کو دم به دم
آدمی را دیو سازد دیو را انسان کند
۹اینک آن خضری که میر آب حیوان گشته بود
زنده را بخشد بقا و مرده را حیوان کند
۱۰گرچه نامش فلسفی خود علت اولی نهد
علت آن فلسفی را از کرم درمان کند
۱۱گوهر آیینهٔ کلست با او دم مزن
کو از این دم بشکند چون بشکند تاوان کند
۱۲دم مزن با آینه تا با تو او همدم بود
گر تو با او دم زنی او روی خود پنهان کند
۱۳کفر و ایمان تو و غیر تو در فرمان اوست
سر مکش از وی که چشمش غارت ایمان کند
۱۴هر که نادان ساخت خود را پیش او دانا شود
ور بر او دانش فروشد غیرتش نادان کند
۱۵دام نان آمد تو را این دانش تقلید و ظن
صورت عین الیقین را علم القرآن کند
۱۶پس ز نومیدی بود کان کور بر درها رود
داروی دیده نجوید جمله ذکر نان کند
۱۷این سخن آبیست از دریای بیپایان عشق
تا جهان را آب بخشد جسمها را جان کند
۱۸هر که چون ماهی نباشد جوید او پایان آب
هر که او ماهی بود کی فکرت پایان کند
۱۹گر به فقر و صدق پیش آیی به راه عاشقان
شمس تبریزی تو را هم صحبت مردان کند
۲۰