مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد
خاصه این رهزن که ما را این چنین بر باد داد
۱مطربا این ره زدن زان رهزنان آموختی
زانک از شاگرد آید شیوههای اوستاد
۲مطربا رو بر عدم زن زانکه هستی، رهزن است
زانک هستی خایفست و هیچ خایف نیست شاد
۳میزن ای هستی ره هستان که جان انگاشتست
کاندر این هستی نیامد وز عدم هرگز نزاد
۴ما بیابان عدم گیریم هم در بادیه
در وجود این جمله بند و در عدم چندین گشاد
۵این عدم دریا و ما ماهی و هستی همچو دام
ذوق دریا کی شناسد هر که در دام اوفتاد
۶هر که اندر دام شد از چار طبع او چارمیخ
دانک روزی میدوید از ابلهی سوی مراد
۷آتش صبر تو سوزد آتش هستیت را
آتش اندر هست زن و اندر تن هستی نژاد
۸قدحه و الموریاتش نیست الا سوز صبر
ضبحه و العادیاتش نیست جز جانهای راد
۹برد و ماندی هست آخر تا کی ماند کی برد
ور نه این شطرنج عالم چیست با جنگ و جهاد
۱۰گه ره شه را بگیرد بیدق کژرو به ظلم
چیست فرزین گشتهام گر کژ روم باشد سداد
۱۱من پیاده رفتهام در راستی تا منتها
تا شدم فرزین و فرزین بندهاام دست داد
۱۲رخ بدو گوید که منزلهات ما را منزلیست
خط و تین ماست این جمله منازل تا معاد
۱۳تن به صد منزل رود دل میرود یک تک به حج
ره روی باشد چو جسم و ره روی همچون فؤاد
۱۴شاه گوید مر شما را از منست این یاد و بود
گر نباشد سایه من بود جمله گشت باد
۱۵اسب را قیمت نماند پیل چون پشه شود
خانهها ویرانهها گردد چو شهر قوم عاد
۱۶اندر این شطرنج برد و ماند یک سان شد مرا
تا بدیدم کاین هزاران لعب یک کس مینهاد
۱۷در نجاتش مات هست و هست در ماتش نجات
زان نظر ماتیم ای شه آن نظر بر مات باد
۱۸