جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را
ای سرو روان بنما آن قامت بالا را
۱خرم کن و روشن کن این مفرش خاکی را
خورشید دگر بنما این گنبد خضرا را
۲رهبر کُنُ جانها را پرزر کُنُ کانها را
در جوش و خروش آور از زلزله دریا را
۳خورشید پناه آرد در سایه اقبالت
آری چه توان کردن آن سایه عنقا را
۴مغزی که بد اندیشد آن نقص بسست ای جان
سودای بپوسیده پوسیده سودا را
۵هم رحمت رحمانی هم مرهم و درمانی
درده تو طبیبانه آن دافع صفرا را
۶تو بلبل گلزاری تو ساقی ابراری
تو سرده اسراری هم بیسر و بیپا را
۷یا رب که چه داری تو کز لطف بهاری تو
در کار درآری تو سنگ و که خارا را
۸افروختهٔ نوری انگیختهٔ شوری
ننشاند صد طوفان آن فتنه و غوغا را
۹