اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
بخش ۱۴ - انکار کردن هفتاد حکیم سخن هرمس را و هلاک شدن ایشان نظامی
مغنی بر آهنگ خود ساز گیر
یکی پرده ز آهنگ خود بازگیر
که ما را سر پردهٔ تنگ نیست
بجز پی فراخی در آهنگ نیست
به هر مدتی فیلسوفان روم
فراهم شدندی ز هر مرز و بوم
بر آراستندی به فرهنگ و رای
سخنهای دلپرور ِ جانفزای
در آن داوری هرمس تیز مغز
بهحق گفتن اندیشهای داشت نغز
ز هر کس که او حجتی بیش داشت
سخنهای او پرورش بیش داشت
ز بس گفتن راز روحانیان
بر او رشک بردند یونانیان
به هم جمع گشتند هفتاد تن
به انکار او ساختند انجمن
تغیّر دهیمش به انکار خویش
به انکار نتوان سخن برد پیش
چنان عهد بستند با یکدگر
که چون هرمس از کان برآرد گهر
ز دریای او آبریزی کنند
برآن گنجدان خاکبیزی کنند
به حق گفتنش درنیارند هوش
بگیرند از انکار گوینده گوش
به هر نکتهای حجتی باز بست
که چون نور در دیده و دل نشست
ندید آن سخن را بر ایشان پسند
جز انکار کردن به بانگ بلند
دگر باره گنجینهٔ نو گشاد
اساسی دگرگونه از نو نهاد
بیانی چنان روشن و دلپذیر
که در دل نه، در سنگ شد جایگیر
سوم باره از رای مشکل گشای
نمود آنچه باشد حقیقت نمای
سخنهای زیبندهٔ دلنواز
بر ایشان فرو خواند فصلی دراز
ز جنباندن بانگ چندان جرس
سری در سماعش نجنباند کس
چو گوینده عاجز شد از گفت خویش
زبان گشته حیران، گلو گشته ریش
چو در کس ز جنبش نشانی نیافت
بجنبید و روی از رقیبان بتافت
بر ایشان یکی بانگ برزد که «های
مجنبید کس تا قیامت ز جای»
همان لحظه برجای هفتاد مرد
ز جنبش فتادند و گشتند سرد
چو در پردهٔ راست کج باختند
از این پردهشان رخت پرداختند
سکندر چو زین حالت آگاه گشت
چو انجم بر آن انجمن بر گذشت
از آن بیشه سرو با بوی مشک
یکی سرو تَر مانده، هفتاد خشک
بپرسید و هرمس بدو گفت راز
که همّت در ِ آسمان کرد باز
سکندر بر او آفرینساز گشت
وز آنجا به درگاه خود بازگشت
که هرمس به طوفان هفتاد کس
به موجی همیماند و هفتاد خس
گروهیش کز حق گرفتند گوش
بمردند چون یافه کردند هوش
ز پوشیدن درس آموزگار
کفن بین که پوشیدشان روزگار
بیانی که باشد به حجت قوی
ز نافرخی باشد ار نشنوی
هنر نیست روی از هنر تافتن
شقایق دریدن خشن بافتن
خردمند را چون مدارا کنی
هنرهای خویش آشکارا کنی
