لیلی و مجنون
بخش ۴۴ - صفت رسیدن خزان و در گذشتن لیلی نظامی
شرط است که وقت برگریزان
خونابه شود ز برگ ریزان
خونی که بود درون هر شاخ
بیرون چکد از مسام سوراخ
قارورهٔ آب سرد گردد
رخسارهٔ باغ زرد گردد
شاخ آبلهٔ هلاک یابد
زر جوید برگ و خاک یابد
سیمای سمن شکست گیرد
گُل نامهٔ غم به دست گیرد
بر فرق چمن کلالهٔ خاک
پیچیده شود چو مار ضحاک
چون باد مخالف آید از دور
افتادن برگ هست معذور
کانان که ز غرقگه گریزند
ز اندیشهٔ باد رخت ریزند
انداخته هندوی کدیور
زنگی بچگان تاک را سر
سرهای تهی ز طرهٔ کاخ
آویخته هم به طرهٔ شاخ
سیب از زنخی بدان نگونی
بر نار زنخ زنان که چونی؟
نار از جگرِ کفیدهٔ خویش
خونابه چکانده بر دل ریش
در معرکهٔ چنین خزانی
شد زخم رسیده گلستانی
لیلی ز سریر سربلندی
افتاد به چاه دردمندی
شد چشمزده بهار باغش
زد باد تپانچه بر چراغش
آن سر که عصابههای زر بست
خود را به عصابهٔ دگر بست
شد بدر مهیش چون هلالی
وان سرو سهیش چون خیالی
سودای دلش به سر درآمد
سرسام سرش به دل بر آمد
گرمای تموز ژاله را برد
باد آمد و برگ لاله را برد
تبلرزه شکست پیکرش را
تبخاله گزید شکرش را
افتاد چنانکه دانهء کشت
سربند قصب به رخ فرو هشت
بر مادر خویش راز بگشاد
یکباره در نیاز بگشاد
کای مادر مهربان چه تدبیر؟
کهآهو بره زهر خورد با شیر
در کوچگه اوفتاد رختم
چون سست شدم مگیر سختم
چندان جگر نهفته خوَردم
کز دل به دهن رسید دردم
چون جان ز لبم نفس گشاید
گر راز گشاده گشت شاید
چون پرده ز راز بر گرفتم
بدرود که راه در گرفتم
در گردنم آر دست یکبار
خون من و گردن تو زنهار
سُرمهم ز غبار دوست درکش
نیلم ز نیاز دوست برکش
فرقم ز گلاب اشک تر کن
عطرم ز شمامهٔ جگر کن
بر بند حنوطم از گل زرد
کافور فشانم از دم سرد
خون کن کفنم که من شهیدم
تا باشد رنگ روز عیدم
آوارهٔ من چو گردد آگاه
کهآواره شدم من از وطنگاه
دانم که ز راه سوگواری
آید به سلام این عماری
چون بر سر خاک من نشیند
مه جوید لیک خاک بیند
بر خاک من آن غریب خاکی
نالد به دریغ و دردناکی
از بهر خدا نکوش داری
در وی نکنی نظر به خواری
آن دل که نیابیاش بجویی
وان قصه که دانیاش بگویی
من داشتهام عزیزوارش
تو نیز چو من عزیز دارش
گو لیلی ازین سرای دلگیر
آن لحظه که میبرید زنجیر
در عاشقی تو صادقی کرد
جان در سر کار عاشقی کرد
احوال چه پرسیام که چون رفت
با عشق تو از جهان برون رفت
تا داشت در این جهان شماری
جز با غم تو نداشت کاری
وان لحظه که در غم تو میمرد
غمهای تو راهتوشه میبرد
چون منتظران دراین گذرگاه
هست از قبل تو چشم بر راه
میپاید تا تو در پی آیی
سر بازپس است تا کی آیی
یک ره برهان از انتظارش
در خز به خزینهٔ کنارش
این گفت و به گریه دیده تر کرد
وآهنگ ولایت دگر کرد
مادر که عروس را چنان دید
گویی که قیامت آن زمان دید
معجر ز سر سپید بگشاد
موی چو سمن به باد برداد
در حسرت روی و موی فرزند
بر میزد روی و موی میکند
هر مویه که بود خواندش از بر
هر موی که داشت کندش از سر
گه ریخت سرشک بر سَریناش
گه روی نهاد بر جبیناش
چندان ز سرشکهاش خون رست
کان چشمهٔ آب را به خون شست
چندان ز غمش به مهر نالید
کز نالهٔ او سپهر نالید
آن نوحه که خون شود بدو سنگ
میکرد بر آن عقیق گلرنگ
آراستش آنچنان که فرمود
گل را به گلاب و عنبر، آمود
بسپرد به خاک و نامدش باک
کهآسایش خاک هست در خاک
خاتون حصار شد حصاری
آسود غم از خزینهداری
طغرا کش این مثال مشهور
بر شقه چنان نبشت منشور
گریان شد و تلخ تلخ بگریست
بی گریهٔ تلخ در جهان کیست
آمد سوی آن حظیره جوشان
چون ابر شد از درون خروشان
بر مشهد او که موج خون بود
آن سوخته دل مپرس چون بود
از دیده چو خون سرشک ریزان
مردم ز نفیر او گریزان
از بس که سرشک لالهگون ریخت
لاله ز گیاه گورش انگیخت
خوناب جگر چو شمع پالود
بگشاد زبان آتش آلود
وآنگاه به دخمه سر فرو کرد
میگفت و همیگریست از درد
کای تازه گل خزان رسیده
رفته ز جهانْ جهانندیده
آن خال چو مشکدانه چون است؟
وان چشمک آهوانه چون است؟
چون است عقیق آبدارت؟
وآن غالیههای تابدارت؟
نقشت به چه رنگ میطرازند؟
شمعت به چه تشت میگدازند؟
بر چشم که جلوه مینمایی؟
در مغز که نافه میگشایی؟
چونی ز گزندهای این خار؟
چون میگذرانی اندر این غار؟
در غار همیشه جای مار است
ای ماه ترا چه جای غار است؟
بر غار تو غم خورم که یاری
چون غم نخورم که یار غاری؟
هم گنج شدی که در زمینی
گر گنج نهای چرا چنینی؟
من مار کز آشیان به رنجم
بر خاک تو پاسبان گنجم
شوریده بُدی چو ریگ در راه
آسوده شدی چو آب در چاه
چون ماه غریبیات نصیب است
از مه نه غریب، اگر غریب است
در صورت اگر ز من نهانی
از راه صفت درون جانی
گر نقش تو از میانه برخاست
اندوه تو جاودانه برجاست
این گفت و نهاد دست بر دست
چرخی زد و دستبند بشکست
برداشت ره ولایت خویش
مشتی ددگانش از پس و پیش
در رقص رحیل ناقه میراند
بر حسب فراق بیت میخواند
میداد به گریه ریگ را رنگ
میزد سری از دریغ بر سنگ
بر رهگذری نماند خاری
کز ناله نزد بر او شراری
در هیچ رهی نماند سنگی
کز خون خودش نداد رنگی
چون سخت شدی ز گریه کارش
برخاستی آرزوی یارش
سر بر سر خاک او نهادی
بر خاک هزار بوسه دادی
با تربت آن بت وفادار
گفتی غم دل به زاری زار
او بر سر شغل و محنت خویش
وان دام و دد ایستاده در پیش
او زمزم گشته ز آب دیده
وایشان حرمی در او کشیده
از بیم ددان بدان گذرگاه
بر جملهٔ خلق بسته شد راه
تا او نشدی ز مرغ تا مور
کس پی ننهاد گرد آن گور
زینسان ورقی سیاه میکرد
عمری به هوس تباه میکرد
روزی دو سه با سگان آن ده
میزیست چنانکه مرگ از او به
در دیدهٔ مور بود جایش
وز گور به گور بود پایش
وآخر چو به کار خویش درماند
او نیز رحیلنامه برخواند
