باد، نقاب از طرفی برگرفت
خواجه سبک عاشقی از سر گرفت
۱گل نفسی دید شِکَر خندهای
بر گل و شِکَّر نفس افکندهای
۲فتنه آن ماهِ قصبدوخته
خرمنِ مه را چو قصب سوخته
۳تا کمر از زلف زره بافته
تا قدم از فرق نمک یافته
۴دیدن او چون نمکانگیز شد
هر که در او دید نمکریز شد
۵تا نمکش با شکر آمیخته
شِکَّر شیریننمکان ریخته
۶طوطی باغ از شکرش شرمسار
چون سرِ طوطی زنخش طوقدار
۷زان زنخِ گِردِ چو نارنج خوش
غبغب سیمین چو ترنجی به کش
۸مستنوازی چو گلِ بوستان
توبهفریبی چو مُلِ دوستان
۹لب طبریوار طبرخون به دست
مغز طبرزد به طبر خون شکست
۱۰سرخ گلی سبزتر از نیشکر
خشک نباتی همه جلابتر
۱۱خال چو عودش که جگرسوز بود
غالیهسای صدف روز بود
۱۲از غم آن دانهٔ خال سیاه
جمله تن خال شده روی ماه
۱۳جزع ز خورشید جگر سوزتر
لعل ز مهتاب شب افروزتر
۱۴از بنه دل که به فرسنگ داشت
راه چو میدان دهن تنگ داشت
۱۵زان دل سختش که جگرخواره گشت
بر جگر من دل من پاره گشت
۱۶لب به سخن، خنده به شِکَّر خوری
رخ به دعا، غمزه به افسونگری
۱۷بسته چو حقه دهن مهرهدار
راهگذر مانده یکی مهرهوار
۱۸عشق چو آن حقه و آن مهره دید
بوالعجبی کرد و بساطی کشید
۱۹کیسه صورت ز میانم گشاد
طوق تن از گردن جانم گشاد
۲۰کار من از طاقت من درگذشت
کآب حیاتم ز دهن برگذشت
۲۱عقلِ عزیمتگرِ ما دیو دید
نقره آن کار به آهن کشید
۲۲دل که به شادی غم دل میگرفت
چشمه خورشید به گل میگرفت
۲۳مونس غمخواره غم وی بُوَد
چارهگرِ می زده هم می بُوَد
۲۴ای به تبش ناصیت از داغ من
بیخبر از سبزه و از باغ من
۲۵سبزه فلک بود و نظر تاب او
باغ سحر بود و سرشک آب او
۲۶وانکه رخش پردگی خاص بود
آینهٔ صورت اخلاص بود
۲۷بسکه سرم بر سر زانو نشست
تا سر این رشته بیامد به دست
۲۸این سفر از راه یقین رفتهام
راه چنین رو که چنین رفتهام
۲۹محرم این ره تو نهای زینهار
کار نظامی به نظامی گذار
۳۰