دادگری دید برای صواب
صورت بیدادگری را به خواب
۱گفت «خدا با تو ظالم چه کرد؟
در شبت از روز مظالم چه کرد؟»
۲گفت «چو بر من به سر آمد حیات
در نِگَریدم به همه کاینات
۳تا به من امید هدایت کهراست
یا به خدا چشم عنایت کهراست
۴در دلِ کس شَفْقَتی از من نبود
هیچکسی را به کرم ظن نبود
۵لرزه درافتاد به من بر چو بید
روی خجل گشته و دل ناامید
۶طرح به غرقاب درانداختم
تکیه به آمرزش حق ساختم
۷کهای منِ مسکین به تو در شرمسار
از خجلان درگذر و درگذار!
۸گرچه ز فرمان تو بگذشتهام
رد مکنم کز همه رد گشتهام
۹یا ادبِ من به شراری بکن
یا به خلافِ همه کاری بکن
۱۰چون خجلم دید ز یاریرسان
یاری من کرد کس بیکسان
۱۱فیض کرم را سخنم درگرفت
بار من افکند و مرا برگرفت
۱۲هر نفسی کآن به ندامت بود
شحنهٔ غوغای قیامت بوَد
۱۳جمله نفسهای تو ای بادسنج
کیل زیانست و ترازوی رنج
۱۴کیل زیان سال و مهت بوده گیر
این مه و این سال بپیموده گیر
۱۵مانده ترازوی تو بی سنگ و در
کیل تهی گشته و پیمانه پر
۱۶سنگ زمی سنگ ترازو مکن
مُهره گِل مُهره بازو مکن
۱۷یک درم است آنچه بدو بندهای
یک نفس است آنچه بدو زندهای
۱۸هر چه در این پرده ستانی بده
خود مَسِتان تا بتوانی بده
۱۹تا بود آنروز که باشد بهی
گردنت آزاد و دهانت تهی
۲۰وام یتیمان نَبُوَد دامنت
بارکش پیرهزنان گردنت
۲۱باز هِل این فرشِ کهنپوده را
طرح کن این دامن آلوده را
۲۲یا چو غریبان پیِ رهتوشه گیر
یا چو نظامی ز جهان گوشه گیر
۲۳