اسکندرنامه - بخش اول: شرفنامه
بخش ۱۰ - فرو گفتن داستان به طریق ایجاز نظامی
بیا ساقی آن راحتانگیز روح
بده تا صبوحی کنم در صبوح
صبوحی که بر آب کوثر کنم
حلالست اگر تا به محشر کنم
جهان در بد و نیک پروردن است
بسی نیک و بدهاش در گردن است
شب و روز از این پرده نیلگون
بسی بازی چابک آرد برون
ز نیرنگ این پرده دیر سال
خیالی شدم چون نبازم خیال؟!
بر آنم که این پرده خالی کنم
درین پرده جادو خیالی کنم
خیالی برانگیزم از پیکری
که نارد چنان هیچ بازیگری
نخست آنچنان کردم آغاز او
که سوز آورد نغمه ساز او
حسابی که بود از خرد دوردست
سخن را نکردم بر او پای بست
پراکنده از هر دری دانهای
برآراستم چون صنم خانهای
بنا به اساسی نهادم نخست
که دیوار آن خانه باشد درست
به تقدیم و تأخیر بر من مگیر
که نبود گزارنده را زآن گزیر
چو میکردم این داستان را بسیچ
سخن راسترو بود و ره پیچپیچ
اثرهای آن شاه آفاقگرد
ندیدم نگاریده در یک نورد
سخنها که چون گنج آگنده بود
به هر نسختی در پراکنده بود
ز هر نسخه برداشتم مایهها
برو بستم از نظم پیرایهها
گزیدم ز هر نامهای نغز او
ز هر پوست پرداختم مغز او
زبان در زبان گنج پرداختم
از آن جملهسر جملهای ساختم
ز هر یک زبان هرکه آگه بوَد
زبانش ز بیغاره کوته بود
در آن پرده کز راستی یافتم
سخن را سر زلف برتافتم
گر آرایش نظم از او کم کنم
به کممایه بیتش فراهم کنم
همه کردهٔ شاه گیتی خَرام
درین یک ورق کاغذ آرم تَمام
سکندر که شاه جهانگرد بود
به کار سفر توشهپرورد بود
جهان را همه چارحد گشت و دید
که بی چار حد ملک نتوان خرید
به جز رسم زردشت آتشپرست
نداد آن دگر رسمها را ز دست
نخستین کس او شد که زیور نهاد
به روم اندرون سکه بر زر نهاد
به فرمان او زرگر چیرهدست
طلیهای زر بر سر نقره بست
خردنامهها را ز لفظ دری
به یونان زبان کرد کسوتگری
به آیینه شد خلق را رهنمون
ز تاریکی آورد جوهر برون
زدود از جهان شورشِ زنگ را
ز دارا ستد تاج و اورنگ را
ز سودای هندو ز صفرای روس
فروشست عالم چو بیتُالعروس
شد آیینهٔ چینیان رایِ او
سرِ تختِ کیخسروی جایِ او
دویم ره که بر بیست افزود هفت
به پیغمبری رخت بربست و رفت
از آن روز کوشد به پیغمبری
نبشتند تاریخ اسکندری
چو بر دین حق دانشآموز گشت
چو دولت بر آفاق پیروز گشت
بسی حجت انگیخت بر دین پاک
عمارت بسی کرد بر روی خاک
ز هندوستان تا به اقصای روم
برانگیخت شهری به هر مرز و بوم
هم او داد زیور سمرقند را
سمرقند نی کان چنان چند را
بنا کرد شهری چو شهر هری
کز آنان کند شهر کردن کری
در و بند اول که دربند یافت
به شرط خرد زان خردمند یافت
همان سد یاجوج ازو شد بلند
که بست آنچنان کوه تا کوه بند
جز این نیز بسیار بنیاد کرد
کزین بیش نتوان از او یاد کرد
چو عزم آمد آن پیکر پاک را
که بخشش کند پیکر خاک را
صلیبی خطی در جهان برکشید
از آن پیش کهآید صلیبی پدید
یکی نوبتی چارحد بر فراخت
که بر نُه فلک پنج نوبت نواخت
به قطب شمالی یکی میخ اوی
به عرض جنوبی دگر بیخ اوی
طنابی ازین سوی مشرق کشید
طنابی دگر زو به مغرب رسید
بدین طول و عرض اندرین کارگاه
که را بود دیگر چنان بارگاه؟
ز فرسنگ و از میل و از مرحله
به دستی زمین را نکردی یله
مساحتگران داشت اندازهگیر
برآن شغل بگماشته صد دبیر
رسن بسته اندازه پیدا شده
مقادیر منزل هویدا شده
ز خشکی به هر جا که زد بارگاه
ز منزل به منزل بپیمود راه
دو کشتی به هم باز پیوسته داشت
میان دو کشتی رسن بسته داشت
یکی را به لنگرگه خویش ماند
یکی را به قدر رسن پیش راند
دگر باره این بسته را پای داد
شتابنده را در سکون جای داد
گه آن را گه این را رسن تاختی
خطر بین، کزین سان رسن باختی
جهان را که از غم به راحت کشید
بدین هندسه در مساحت کشید
زمین را که چندست و ره تا کجاست
ترازوی تدبیر او کرد راست
همان ربع مسکون ازو شد پدید
بدان مسکن از ما که داند رسید؟!
به هر مرز و هر بوم کاو راند رخش
از آبادی آن بوم را داد بخش
ز تاریخ آن خسرو تاجدار
به کارآمد اینست که آمد به کار
جز این هر چه در خارش آرد قلم
سبک سنگیی باشد از بیش و کم
چو نظمِ گُزارِش بوَد راهگیر
غلطکردِ ره بوَد ناگزیر
مرا کار با نغزگفتاری است
همه کارِ من خود غلطکاری است
گزارش چنان کردمش در ضمیر
که خوانندگان را بود دلپذیر
بسی در شگفتی نمودن طواف
عنان سخن را کشد در گزاف
وگر بیشگفتی گزاری سخن
ندارد نوی نامههای کهن
سخن را به اندازهای دار پاس
که باور توان کردنش در قیاس
دروغی که ماننده باشد به راست
به از راستی کز درستی جداست
نظامی سبک باش، یاران شدند
تو ماندی و غم، غمگساران شدند
سکندر شه هفت کشور نماند
نمانَد کسی چون سکندر نماند
مخور می به تنها بر این طرف جوی
حریفان پیشینه را باز جوی
