اسکندرنامه - بخش اول: شرفنامه
بخش ۳۳ - داستان نوشابه پادشاه بردع نظامی
بیا ساقی آن می که جانپرور است
چو آب روان تشنه را درخور است
دراین غم که از تشنگی سوختم
به من ده که میخوردن آموختم
خوشا ملک بردع که اقصای وی
نه اردیبهشت است بی گل نه دی
تموزش گل کوهساری دهد
زمستان نسیم بهاری دهد
سوادش ز بس سبزه و مشگ بید
چو باغ ارم خاصه باغ سپید
ز تیهو و دراج و کبک و تذرو
نیابی تهی سایهٔ بید و سرو
گراینده بومش به آسودگی
فرو شسته خاکش ز آلودگی
همه ساله ریحان او سبز شاخ
همیشه در او ناز و نعمت فراخ
زمینش به آب زر آغشتهاند
تو گویی در آن زعفران کشتهاند
خرامنده بر سبزهٔ آن زمی
خیالی نیابد به جز خرمی
کنون تخت آن بارگه گشت خرد
دبیقی و دیباش را باد برد
فرو ریخت آن تازه گلها ز بار
وزان نار و نرگس برآمد غبار
همانا که آن رستنیهای چست
نه از دانه کز دامن عدل رست
گر آن پرورش یابد امروز باز
از آن به شود آستین را طراز
بلی گر فراغت بود شاه را
ز نو زیوری بخشد آن گاه را
هرومش لقب بود از آغاز کار
کنون بردعش خواند آموزگار
بدین خرمی، گلستانی کجاست؟
بدین فرخی، گنجدانی کجاست؟
چنین گفت گنجینهدار سخن
که سالار آن گنجدان کهن
زنی حاکمه بود نوشابه نام
همه ساله با عشرت و نوش جام
چو طاوس نر خاصه در نیکویی
چو آهوی ماده ز بی آهویی
هزارش زن بکر در پیشگاه
به خدمت کمر بسته هریک چو ماه
برون از کنیزان چابکسوار
غلامان شمشیرزن سی هزار
نگشتی ز مردان کسی بر درش
وگر چند نزدیک بودی برش
به جز زن کسی کارسازش نبود
به دیدار مردان نیازش نبود
غلامان به اقطاع خود تاخته
وطنگاهی از بهر خود ساخته
کسی از غلامان ز بس قهر او
به دیده ندیده در شهر او
بههرجا که پیکار فرمودشان
فریضهترین کاری آن بودشان
سکندر چو لشگر به صحرا کشید
سراپرده سر بر ثریا کشید
بپرسید کاین بوم فرخ کراست؟
کدامین تهمتن بدو پادشاست؟
نمودند کاین مرز آراسته
زنی راست با این همه خواسته
زنی از بسی مرد چالاکتر
به گوهر ز دریا بسی پاکتر
قویرای و روشندل و سرفراز
به هنگام سختی رعیتنواز
کله داریش هست و او بی کلاه
سپهدار و او را نبیند سپاه
غلامان مردانه دارد بسی
نبیند ولی روی او را کسی
زنان سمنسینهٔ سیمساق
بههر کار با او کنند اتفاق
همه نارپستان به بالا چو تیر
ز پستان هر یک شکر خورده شیر
فرشته نبیند در ایشان دلیر
وگر بیند افتد ز بالا به زیر
درخشنده هر یک در ایوان و باغ
چو در روز خورشید و در شب چراغ
نظر طاقت آن ندارد ز نور
که بیند در ایشان ز نزدیک و دور
به گوش کسی کاید آوازشان
سر خود کند در سر نازشان
ندانم چه افسون فرو خواندهاند
کز آشوب شهوت جدا ماندهاند
ندارند زیر سپهر کبود
رفیقی به جز باده و بانگ رود
زن پاک پیوند فرمان روا
برایشان فرو بسته دارد هوا
صنمخانهها دارد از قصر و کاخ
بر آن لعبتان کرده درها فراخ
سرایی ملوکانه دارد بلند
بساطی کشیده در او ارجمند
ز بلور تختی برانگیخته
به خروار گوهر بر او ریخته
ز بس شبچراغ آن گرانمایهگاه
به شب چون چراغ است و رخشنده ماه
نشیند بر آن تخت هر بامداد
کند شکر بر آفریننده یاد
شب و روز با باده و بانگ رود
تماشا کنان زیر چرخ کبود
گذشت از پرستیدن کردگار
بجز خواب و خوردن ندارند کار
زن کاردان با همه کاخ و گنج
ز طاعت نهد بر تن خویش رنج
ز پرهیزگاری که دارد سرشت
نخسبد در آن خانهٔ چون بهشت
در آن خانه آن شمع گیتیفروز
خدا را پرستش کند تا بهروز
به مقدار آن سر درآرد به خواب
که مرغی برون آورَد سر ز آب
دگر باره با آن پری پیکران
خورد می به آواز رامشگران
شب و روز اینگونه دارد عنان
به روز اینچنین چون شب آید چنان
خورند از پی او و یاران او
غم کار او کارداران او
شه این داستان را پسندیده داشت
تمنای آن نقش نادیده داشت
نشستنگهی دید از آب و گیا
به گوهر گرامیتر از کیمیا
در آنجای آسوده با رود و جام
برآسود یک چند و شد شادکام
پرستشگری را برآراست کار
بر اندیشهٔ پایهٔ شهریار
فرستاد نزلی سزاوار او
کمر بست بر خدمت کار او
برون از بسی چار پای گزین
چه از بهر مطبخ چه از بهر زین
زمینخیزهایی کز آن بوم رست
به رنگ و به رونق دلاویز و چست
دگرگونه از میوه بسیار چیز
ز مشگ و شکر چند خروار نیز
می و نقل و ریحان مجلسفروز
کشیدند از این نزلها چند روز
جداگانه نیز از پی مهتران
فرستاد هر روز نزلی گران
ز بس مردمیها که آن زن نمود
زبان بر زبان هر کسش میستود
بدان تا خبر یابد از راز او
ببیند در آن مملکت ساز او
قدمگاه او بنگرد تا کجاست
حکایت دروغست یا هست راست
چو شبدیز را نعل زر بست روز
درآمد به زین شاه گیتیفروز
به رسم رسولان برآراست کار
سوی نازنین شد فرستادهوار
درو درگهی دید بر آسمان
زمینبوسِ او هم زمین هم زمان
پرستندگان زو خبر یافتند
برِ بانوی خویش بشتافتند
نمودند کز درگه شاه روم
کز او فرخی یافت این مرز و بوم
رسولی رسیدهست با رای و هوش
پیامآوری چون خجسته سروش
برآراست نوشابه درگاه او
به زر در گرفت آهنین راه را
پریچهرگان را به صد گونه زیب
صف اندر صف آراسته دلفریب
برآموده گوهر به مشگین کمند
فرو هشته بر گوهر آگین پرند
درآمد به جلوه چو طاوس باغ
درفشان و خندان چو روشنچراغ
بفرمود کآیین بجای آورند
فرستاده را در سرای آورند
وکیلان درگاه و دیوان او
بجای آوریدند فرمان او
فرستاده از در درآمد دلیر
سوی تخت شد چون خرامنده شیر
کمربند شمشیر نگشاد باز
به رسم رسولان نبردش نماز
پر از حور آراسته چون بهشت
بساط زمین گشته عنبر سرشت
ز بس گوهر گوش گوهر کشان
شده چشم بیننده گوهر فشان
ز تابنده یاقوت و رخشنده لعل
خرامنده را آتشین گشت نعل
مگر کان و دریا بههم تاختند
همه گوهر آنجا برانداختند
که این کاردانمرد آهستهرای
چرا رسم خدمت نیارد بجای!
در او کرد باید پژوهندگی
که از ما ندارد شکوهندگی
ز سر تا قدم دید در شهریار
زر پخته را بر محک زد عیار
چو نیکو نگه کرد بشناختش
ز تخت خود آرامگه ساختش
ز پیروزی هفت چرخ کبود
بسی داد بر شاه عالم درود
نپرسید و رخساره پر شرم کرد
نخستین نمودار آزرم کرد
نکرد از بنه هیچ بر وی پدید
که بر قفل تو هست ما را کلید
سکندر به رسم فرستادگان
نگهداشت آیین آزادگان
پس آنگه گزارش گرفت از پیام
که شاه جهان داور نیکنام
چنین گفت ک«ای بانوی نامجوی
ز نامآوران جهان بُرده گوی
چه افتاد کز ما عنان تافتی؟
سوی ما یکی روز نشتافتی؟
زبونی چه دیدی که توسن شدی؟
چه بیداد کردم که دشمن شدی؟
که از من بدانکس پناه آوری
همان به که سر سوی راه آوری
به درگاه من پای خاکی کنی
ز جوشیدنم ترسناکی کنی
چو من ره بدین مملکت ساختم
بر او سایهٔ دولت انداختم
کمر چون نبستی به درگاه من؟
چرا روی پیچیدی از راه من؟
پذیرفته شد آنچه کردی نخست
پذیرا شو اکنون برای درست
مرا دیدن تو به فرهنگ و رای
همایونتر آمد ز فر همای
چنان کن که فردا به هنگام بار
خرامی سوی درگه شهریار»
شهنشه چو بگزارد پیغام خویش
به امید پاسخ سرافکند پیش
که آباد بر چون تو شاه دلیر
که پیغام خود گزارد چو شیر
چنان آیدم در دل ای پهلوان
که با این سرو سایه خسروان
میانجی نهای، شاهِ آزادهای
فرستندهای، نه فرستادهای
پیام تو چون تیغ گردن زند
کرا زهره کاین تیغ بر من زند؟
ز تیغ سکندر چه رانی سخن؟
سکندر تویی چاره خویش کن
مرا خواندی و خود به دام آمدی
نظر پختهتر کن که خام آمدی
فرستادت اقبال من پیش من
زهی طالع دولتاندیشِ من
جهاندار گفت ای سزاوار تخت
پژوهش مکن جز به فرمان بخت
مرا چون نهی بر عیار کسی؟
که باشد چو من پاسبانش بسی
دل خود ز بد عهدی آزاد کن
وزین خوبتر شاه را یاد کن
سکندر چه گویی چنان بیکس است
که حمال پیغام او او بس است
به درگاه او بیش از آنست مرد
که او را قدمرنجه بایست کرد
کزین بیش بر دلفریبی مباش
به ناراستی یک رکیبی مباش
ستیزه میاور درین داوری
که پیداست نامت به نامآوری
پیامت بزرگ است و نامت بزرگ
نهفته مکن شیر در چرم گرگ
فرستاده را نیست آن دسترس
که با ما به تندی برآرد نفس
درآید به تندی و خونخوارگی
بجز شه کرا باشد این یارگی؟
جز اینم نشانهای پوشیده هست
کزو راز پوشیده آید بهدست
جوابش چنان داد شاه دلیر
که ناید ز روباه پیغام شیر
اگر من به چشم تو نامآورم
سکندر نیام، زو پیام آورم
اگر تندییی زیر پیغام هست
تو دانی و آن کس که این نقش بست
اگر در میانجی دلیر آمدم
نه از روبه، از نزد شیر آمدم
در آیین شاهان و رسم کیان
پیامآوران ایمنند از زیان
چو پیغام شه با تو کردم پدید
مزن پره قفل را بر کلید
بر آشفت نوشابه زان شیر دل
که پوشید خورشید را زیر گل
محابا رها کرد و شد گرمخیز
زبان کرد بر پاسخ شاه تیز
که با من چه سودست کوشیدنت؟
به گل روی خورشید پوشیدنت؟
بفرمود کارد کنیزی دوان
حریری بر او پیکر خسروان
ببین تا نشان رخ کیست این؟
در این کارگاه از پی چیست این؟
اگر پیکر تست، چندین مکوش
به ابروی خویش آسمان را مپوش
سکندر به فرمان او ساز کرد
حریر نوشته ز هم باز کرد
به عینه درو صورت خویش دید
ولایت به دست بداندیش دید
بترسید و شد رنگ رویش چو کاه
به دارای خود بُرد خود را پناه
چو دانست نوشابه کان تند شیر
هراسان شد، از تندی آمد به زیر
بدو گفت کای خسرو کامگار
بسی بازی آرد چنین روزگار
میندیش و مهر مرا بیش دان
همان خانه را خانهٔ خویش دان
به تو نقش تو زان نمودم نخست
که تا نقش من بر تو گردد درست
اگرچه زنم، زنسیَر نیستم
ز حال جهان بیخبر نیستم
منم شیر زن گر تویی شیر مرد
چه ماده چه نر شیر وقت نبرد
چو بر جوشم از خشم چون تند میغ
در آب آتش انگیزم، از دود تیغ
ز مهرم مکش سوی پیکار خویش
گرفته مزن بر گرفتار خویش
منه خار تا در نیفتی به خار
رهاننده شو تا شوی رستگار
تو آنگه که بر من شوی دستیاب
زنی بیوه را داده باشی جواب
من ار بر تو چربم به هنگام کین
بوم قایم انداز روی زمین
چنین آمدهست از نقیبان پیر
که با هیچ ناداشت کشتی مگیر
که بر جهد آن کز تو چیزی کند
بکوشد به جان تا ترا بفکند
تنم گرچه هست از مقیمان شهر
دلم نیست غافل ز شاهان دهر
ز هندوستان تا بیابان روم
ز ویران زمین تا به آباد بوم
بدان تا ز شاهان اقلیمگیر
کند صورت هر کسی بر حریر
نگارندهٔ صورت از هر دیار
سرانجام نزد من آرد نگار
چو آرند صورت به نزدیک من
در او بنگرد رای باریک من
گوا خواهم آن نقش را در نبشت
ز هر کس که این از که دارد سرشت
پس از ناخن پای تا فرق سر
گمارم به هر صورتی بر نظر
ز هر سالخوردی و هر تازهای
بگیرم به قدر وی اندازهای
بد و نیک هر صورتی از قیاس
شناسم که هستم فراستشناس
شب و روز بیچارهسازی نیام
درین پرده با خود به بازی نیام
ز هر نقش کان یافتم بر پرند
خیال تو آمد مرا دلپسند
که با جان به مهر آشنایی دهد
بر آزرم خسرو گوایی دهد
چو گفت این سخن به اسکندر دلیر
ز تخت گرانمایه آمد به زیر
فرو ماند شه را در آن دستگاه
که یک تخت را برنتابد دو شاه
پریچهره چون از سر تخت خویش
فرود آمد و خدمت آورد پیش
عروسانه بر کرسی زر نشست
شهنشاه را گشت پایینپرست
شه از شرم آن ماهی چون نهنگ
چو زرافه از رنگ میشد به رنگ
به دل گفت کاین کاردان گر زن است
به فرهنگ مردی دلش روشن است
ولی زن نباید که باشد دلیر
که محکم بود کینهٔ مادهشیر
زنان را ترازو بود سنگ زن
بود سنگ مردان ترازو شکن
زن آن به که در پرده پنهان بود
که آهنگ بیپرده افغان بود
چه خوش گفت جمشید با رایزن
که یا پرده یا گور بِهْ جای زن
دگر باره گفت این چه کمبودگیست؟
شفاعت درین پرده بیهودگیست
به تلخی در اندیشه را جوش ده
در افتادهای تن فراموش ده
بجای چنین دلبر مهربان
که زیبا سرشت است و شیرینزبان
گرت دشمن کینهور یافتی
بجز سر بریدن چه بر تافتی؟
نپوشم دگر رخ چو بیگانگان
نگیرم ره و رسم دیوانگان
دل بسته را برگشایم ز بند
گره بر گره چون توانم فکند؟
چو در طاس رخشنده افتاد مور
رهاننده را چاره باید نه زور
شکیبایی آرم در این رنج و تاب
خیالیست گویی که بینم به خواب
بپرسیدش از مهربانان یکی
که خرم چرایی و عمر اندکی؟
چنین داد پاسخ که عمر این قدَر
به غم بردنش چون توانم بهسر؟
درین بود کایزد رهاییش داد
در آن تیرگی روشناییش داد
بسا قفل کاو را نیابی کلید
گشایندهای ناگه آید پدید
تهمتن چو تنها کند ترکتاز
بدو دیو را دست گردد دراز
مغنی چو بیپرده گوید سرود
زند خنده بر بانگ وی بانگ رود
چو لختی منش را بمالید گوش
نشاند آتش طیرگی را ز جوش
شکیبندگی دید درمان خویش
به تسلیم دولت سرافکند پیش
ز هر گونه آرایش خوان کنند
بسیچ خورشهای الوان کنند
کنیزان چون شمع برخاستند
ملوکانه خوانی برآراستند
نهادند نزلی ز غایت برون
ز هر بختهای پخته از چند گون
رقاق تنک، گردهٔ گرد روی
ز گرد سراپرده تا گرد کوی
اباهای نوشین عنبر سرشت
خبر داده از خوردهای بهشت
ز بس کوههٔ گاو و ماهی چو کوه
شده در زمین گاو و ماهی ستوه
ز مرغ و بره روی رنگین بساط
برآورده پر مرغوار از نشاط
مصوص سرایی و ریچار نغز
ز بادام و پسته برآورده مغز
ز لوزینهٔ خشک و حلوای تر
به تنگ آمده تنگهای شکر
فقاع گلابی گلشکری
طبرزد فشان از دم عنبری
جدا از پی خسرو نیک بخت
بساط زر افکند بالای تخت
نهاده یکی خوان خورشید تاب
بر او چار کاسه ز بلور ناب
چو بر مائده دستها شد دراز
دهان بر خورش راه بگشاد باز
به شه گفت نوشابه بگشای دست
بخور زین خورشها که در پیش هست
به نوشابه شه گفت کای سادهدل
نوا کج مزن تا نمانی خجل
در این صحن یاقوت و خوان زرم
همه سنگ شد، سنگ را چون خورم؟
طعامی بیاور که خوردن توان
به رغبت برو دست کردن توان
بخندید نوشابه در روی شاه
که چون سنگ را در گلو نیست راه؟
چرا از پی سنگ ناخوردنی
کنی داوریهای ناکردنی؟
به چیزی چه باید برافراختن؟
که نتوان از او طعمهای ساختن؟
در این ره که از سنگ باید گشاد
چرا سنگ بر سنگ باید نهاد؟
کسانی که این سنگ برداشتند
نخوردند و چون سنگ بگذاشتند
تو نیز ار نهای مرد سنگآزمای
سبک سنگ شو زانچه مانی بهپای
ز بیغارهٔ آن زن نغزگوی
ز ناخورده خوان کرد شه دستشوی
سخن نیک گفتی که جوهرپرست
ز جوهر به جز سنگ نارد بهدست
ولیک آنگه این نکته بودی درست
که گوینده جوهر نجستی نخست
مرا گر بود گوهری بر کلاه
ز گوهر بنا شد تهی تاج شاه
ترا کاسه و خوان پر از گوهرست
ملامت نگر تا که را درخورست
زدن خاک در دیدهٔ گوهری
همه خانه یاقوت اسکندری
ولیکن چو میبینم از رای خویش
سخنهای تو هست بر جای خویش
هزار آفرین بر زن خوبرای!
که مارا به مردی شود رهنمای
ز پند تو ای بانوی پیشبین
زدم سکه زر چو زر بر زمین
بفرمود کارند خوانهای خورد
همان نُقلدانهای نادیده گَرد
نخست از همه چاشنی برگرفت
در آن چابکی ماند خسرو شگفت
ز خدمت نیاسود چندانکه شاه
ز خوردن بر آسود و شد سوی راه
به وقت شدن کرد با شاه عهد
که نارد در آزار نوشابه جهد
سکندر چو زان شهر شد باز جای
فریب از فلک دید و فتح از خدای
بدان رستگاری که بودش هراس
رهاننده را کرد صد ره سپاس
شب از روز رخشنده چون گوی برد
چراغی برافروخت شمعی بمرد
به تاوان آن گوی زر بر سپهر
بسا گوی سیمین که بنمود چهر
برآسود تا صبحدم بر دمید
سپیدی شد اندر سیاهی پدید
سر از خواب نوشین برآورد شاه
یکی مجلس آراست چون صبحگاه
که خورشید نارنج زرین بهدست
ترنج فلک را بدو سر شکست
پریچهره نوشابهٔ نوشبَهر
به فال همایون برون شد ز شهر
کنیزان چو پروین به پیرامنش
ز تارک درآموده تا دامنش
روان ماهرویان پس پشت او
چو ناهید صد در یک انگشت او
پریرخ چو در لشگر شاه دید
جهان در جهان خیل و خرگاه دید
ز بس پرنیانهای زریندرفش
هوا گشته گلگون و صحرا بنفش
نشان جست و آمد به درگاه شاه
سر نوبتی دید بر اوج ماه
زده بارگاهی بریشم طناب
ستونش زر و میخش از سیم ناب
فرود آمد از بارگی، بار خواست
زمینبوسِ شاهِ جهاندار خواست
رقیبان بارش گشادند بار
درآمد به نوبتگه شهریار
کمر بر کمر تاجداران دهر
به پیش جهانجوی پیروز بهر
چنان کز بسی رونق و نور و تاب
شده چشم بیننده را زَهره آب
همه گشته با نقش دیوار جفت
نه یارای جنبش نه آوای گفت
عروس حصاری چو دید آن حصار
بلرزید از آن درگه تنگبار
بفرمود خسرو که از زر ناب
یکی کرسی آرند چون آفتاب
عروسی چنان را نشاند از برش
عروسان دیگر فراز سرش
بپرسید و بس مهربانی نمود
بدان آمدن شادمانی نمود
نشیننده را چون دل آمد بجای
اشارت چنان رفت با رهنمای
نخستین ز جلاب نوشین سرشت
زمین گشت چون حوضهای بهشت
یکی جوی از آن حوض نوشین گلاب
نه خسرو که شیرین ندیده به خواب
نهادند خوان آنگهی بی دریغ
گراینده شد گرد عنبر به میغ
ز هر نعمتی کاید اندر شمار
فرو ریخته کوهی از هر کنار
همان گردهٔ نرم چون لیف خز
کزو پخته شد گردهٔ گرده پز
اباهای الوان ز صد گونه بیش
به خوانهای زرین نهادند پیش
جهان را یکی خورد الوان نبود
کزان خورد چیزی بران خوان نبود
چو خوردند چندان که آمد پسند
ز جام و صراحی گشادند پند
نشاط ابروی میپرستان گشاد
ز نیرویِ می، رویِ مستان گشاد
پری پیکرانی بدان دلبری
نشستند تا شب به رامشگری
چو شب خواست کز غم سپاه آورد
منش سر سوی خوابگاه آورد
بدان لعبتان گفت سالار دهر
یک امشب نباید شدن سوی شهر
به رسم فریدون و آیین کی
ستانیم داد دل از رود و می
مگر چون برافروزد آتش ز جام
شود کار ما پخته زان خون خام
زمانی ز شغل زمین بگذریم
به مرجان پرورده جان پروریم
فروزنده گردیم چون گُل به می
بدان کوره از گُل برآریم خوی
پریزادگان بوسه دادند خاک
پریوار هم شاد و هم شرمناک
فروزنده نوشابه در بزم شاه
فروزانتر از زهره در صبحگاه
چو شب زیور عنبرین ساز کرد
سر نافهٔ مشک را باز کرد
شه از زلف مشگین آن دلگشای
کمندی برآراست عنبر فشان
شب جشن بود آن شب دلنواز
پریپیکران چون پری جلوهساز
مگر کاتشی برفروزند لعل
در آتش نهند از پی شاه نعل
بفرمود شه آتش افروختن
به رسم مغان بوی خوش سوختن
ز باده چنان آتشی برفروخت
که میخوارگان را در آن رخت سوخت
چو شنگرف سودند بر لاجورد
سمور سیه زاد روباه زرد
دگر باره در جنبش آمد نشاط
درآموده شد خسروانی بساط
چمن باز نو شد به شمشاد و سرو
خرامش درآمد به کبک و تذرو
نواگر شدند آن پریچهرگان
نوآیین بود مهر در مهرگان
