دگر روز کین طاق پیروزه رنگ
برآورد یاقوت رخشان ز سنگ
۱الانی سواری چو غرنده شیر
برآمد سیاه اژدهائی به زیر
۲یکی گرز هفتاد مردی بدست
که البرز را مغز درهم شکست
۳مبارز طلب کرد و میکشت مرد
ز گردان گیتی برآورد گرد
۴ز رومی و ایرانی و خاوری
بسی را فکند اندران داوری
۵همان روسی افکن سوار دلیر
برون آمد از پره چون نره شیر
۶کمان را زهی برزد از چرم خام
بشست اندر آورد یک تیر تام
۷به نیروی دست کمان گیر او
بیفتاد الانی به یک تیر او
۸چو ماسورهٔ هندباری به رنگ
میان آکنیده به تیر خدنگ
۹دگر ره یکی روسی گربه چشم
چو شیران به ابرو درآورده خشم
۱۰سلاح آزمائی درآموخته
بسی درع را پاره بردوخته
۱۱درآمد به شمشیر بازی چو برق
ز سر تا قدم زیر پولاد غرق
۱۲پذیره شده شورش جنگ را
لحیفی برافکنده شبرنگ را
۱۳اگر چه دلی داشت چون خاره سنگ
نبود آزموده خطرهای جنگ
۱۴به تنهائی آن پیشه ورزیده بود
ز شمشیر دشمن نلرزیده بود
۱۵چو آن اژدها دم برانداختش
شکاری زبون دید بشناختش
۱۶سلاحی بر او دید بیش از نبرد
جل و جامهای بهتر از اسب و مرد
۱۷به یک ضربتش جان ز تن درکشید
به جل برقعش برقع اندر کشید
۱۸دگر روسیی بست بر کین کمر
همان رفت با او که با آن دگر
۱۹دلیر دگر جنگ را ساز کرد
به تیری دگر جان ازو باز کرد
۲۰بهر تیر کز شست او شد روان
به پهلو درآمد یکی پهلوان
۲۱به ده چوبهٔ تیر آن سوار بهی
زده پهلوان کرد میدان تهی
۲۲دگر باره پنهان ز بینندگان
بیامد بجای نشینندگان
۲۳چنین چند روز آن نبرده سوار
به پوشیدگی حرب کرد آشکار
۲۴نبد هیچکس را دگر یارگی
که با او برون افکند بارگی
۲۵به جایی رسیدند کر بیم تیغ
پراکندگیشان درآمد چو میغ
۲۶شکیبی به ناموس میساختند
خیالی به نیرنگ میباختند
۲۷