آن قصه شنیدید که در باغ، یکی روز
از جور تبر، زار بنالید سپیدار
۱کز من نه دگر بیخ و بنی ماند و نه شاخی
از تیشهٔ هیزم شکن و ارهٔ نجار
۲این با که توان گفت که در عین بلندی
دست قدرم کرد بناگاه نگونسار
۳گفتش تبر آهسته که جرم تو همین بس
کاین موسم حاصل بود و نیست ترا بار
۴تا شام نیفتاد صدای تبر از گوش
شد توده در آن باغ، سحر هیمهٔ بسیار
۵دهقان چو تنور خود ازین هیمه برافروخت
بگریست سپیدار و چنین گفت دگر بار
۶آوخ که شدم هیزم و آتشگر گیتی
اندام مرا سوخت چنین ز آتش ادبار
۷هر شاخهام افتاد در آخر به تنوری
زین جامه نه یک پود بجا ماند و نه یک تار
۸چون ریشهٔ من کنده شد از باغ و بخشکید
در صفحهٔ ایام، نه گل باد و نه گلزار
۹از سوختن خویش همی زارم و گریم
آن را که بسوزند، چو من گریه کند زار
۱۰کو دولت و فیروزی و آسایش و آرام
کو دعوی دیروزی و آن پایه و مقدار
۱۱خندید برو شعله که از دست که نالی
ناچیزی تو کرد بدینگونه تو را خوار
۱۲آن شاخ که سر بر کشد و میوه نیارد
فرجام به جز سوختنش نیست سزاوار
۱۳جز دانش و حکمت نبود میوهٔ انسان
ای میوه فروش هنر، این دکه و بازار
۱۴از گفتهٔ ناکردهٔ بیهوده چه حاصل
کردار نکو کن، که نه سودیست ز گفتار
۱۵آسان گذرد گر شب و روز و مه و سالت
روز عمل و مزد، بود کار تو دشوار
۱۶از روز نخستین اگرت سنگ گران بود
دور فلکت پست نمیکرد و سبکسار
۱۷امروز، سرافرازی دی را هنری نیست
میباید از امسال سخن راند، نه از پار
۱۸