مادر می را بکرد باید قربان
بچهٔ او را گرفت و کرد به زندان
۱بچهٔ او را ازو گرفت ندانی
تاش نکوبی نخست و زو نکشی جان
۲جز که نباشد حلال دور بکردن
بچهٔ کوچک ز شیر مادر و پستان
۳تا نخورد شیر هفت مه به تمامی
از سر اردیبهشت تا بن آبان
۴آنگه شاید ز روی دیْن و رهِ داد
بچه به زندان تنگ و مادر قربان
۵چون بسپاری به حبس بچهٔ او را
هفت شباروز خیره ماند و حیران
۶باز چو آید به هوش و حال ببیند
جوش بر آرد، بنالد از دل سوزان
۷گاه زبر زیر گردد از غم و گه باز
زیر زبر، همچنان ز انده جوشان
۸زر بر آتش کجا بخواهی پالود
جوشد، لیکن ز غم نجوشد چندان
۹باز به کردار اشتری که بوَد مست
کفک بر آرَد ز خشم و رانَد سلطان
۱۰مرد حرس کفکهاش پاک بگیرد
تا بشود تیرگیش و گردد رخشان
۱۱آخر کآرام گیرد و نچخد تیز
درش کند استوار مرد نگهبان
۱۲چون بنشیند تمام و صافی گردد
گونهٔ یاقوت سرخ گیرد و مرجان
۱۳چند ازو سرخ چون عقیق یمانی
چند ازو لعل چون نگین بدخشان
۱۴ورش ببویی، گمان بری که گل سرخ
بوی بدو داد و مشک و عنبرِ بابان
۱۵هم به خم اندر همی گدازد چونین
تا به گه نوبهار و نیمهٔ نیسان
۱۶آنگه اگر نیم شب درش بگشایی
چشمهٔ خورشید را ببینی تابان
۱۷ور به بلور اندرون ببینی گویی
گوهر سرخست به کف موسیِ عمران
۱۸زَفت شود رادمرد و سست دلاور
گر بچشد زوی و روی زرد گلستان
۱۹وانک به شادی یکی قدح بخورد زوی
رنج نبیند از آن فرازونه احزان
۲۰انده ده ساله را به طنجه براند
شادی نو را ز ری بیارد و عمان
۲۱با می چونین که سالخورده بود چند
جامه بکرده فراز پنجه خلقان
۲۲مجلس باید بساخته، ملکانه
از گل و از یاسمین و خیری الوان
۲۳نعمت فردوس گستریده ز هر سو
ساخته کاری که کس نسازد چونان
۲۴جامهٔ زرین و فرشهای نو آیین
شهره ریاحین و تختهای فراوان
۲۵بربط عیسی و لونهای فؤادی
چنگ مدک نیر و نای چابک جانان
۲۶یک صف میران و بلعمی بنشسته
یک صف حران و پیر صالح دهقان
۲۷خسرو بر تخت پیشگاه نشسته
شاه ملوک جهان، امیر خراسان
۲۸ترک هزاران به پای پیش صف اندر
هر یک چون ماه بر دو هفته درفشان
۲۹هر یک بر سر بساک مورد نهاده
روش می سرخ و زلف و جعدش ریحان
۳۰باده دهنده بتی بدیع ز خوبان
بچهٔ خاتون ترک و بچهٔ خاقان
۳۱چونش بگردد نبیذ چند به شادی
شاه جهان شادمان و خرم و خندان
۳۲از کف ترکی سیاه چشم پریروی
قامت چون سرو و زلفکانش چوگان
۳۳زان می خوشبوی ساغری بستاند
یاد کند روی شهریار سگستان
۳۴خود بخورد نوش و اولیاش همیدون
گوید هر یک چو می بگیرد شادان
۳۵شادی بو جعفر احمد بن محمد
آن مه آزادگان و مفخر ایران
۳۶آن ملک عدل و آفتاب زمانه
زنده بدو داد و روشنایی گیهان
۳۷آنکه نبود از نژاد آدم چون او
نیز نباشد، اگر نگویی بهتان
۳۸حجت یکتا خدای و سایهٔ اوی است
طاعت او کرده واجب آیت فرقان
۳۹خلق ز خاک و ز آب و آتش و بادند
وین ملک از آفتاب گوهر ساسان
۴۰فر بدو یافت ملک تیره و تاری
عدن بدو گشت نیز گیتی ویران
۴۱گر تو فصیحی همه مناقب او گوی
ور تو دبیری همه مدایح او خوان
۴۲ور تو حکیمی و راه حکمت جویی
سیرت او گیر و خوب مذهب او دان
۴۳آن که بدو بنگری به حکمت گویی
اینک سقراط و هم فلاطن یونان
۴۴ور تو فقیهی و سوی شرع گرایی
شافعی اینکت و بوحنیفه و سفیان
۴۵گر بگشاید زبان به علم و به حکمت
گوش کن اینک به علم و حکمت لقمان
۴۶مرد ادب را خرد فزاید و حکمت
مرد خرد را ادب فزاید و ایمان
۴۷ور تو بخواهی فرشتهای که ببینی
اینک اوی است آشکارا رضوان
۴۸خوب نگه کن بدان لطافت و آن روی
تا تو ببینی بر این که گفتم برهان
۴۹پاکی اخلاق او و پاک نژادی
با نیت نیک و با مکارم احسان
۵۰ور سخن او رسد به گوش تو یک راه
سعد شود مر تو را نحوست کیوان
۵۱ورش به صدر اندرون نشسته ببینی
جزم بگویی که زنده گشت سلیمان
۵۲سام سواری، که تا ستاره بتابد
اسب نبیند چنو سوار به میدان
۵۳باز به روز نبرد و کین و حمیت
گرش ببینی میان مغفر و خفتان
۵۴خوار نمایدت ژنده پیل بدانگاه
ورچه بود مست و تیز گشته و غران
۵۵ورش بدیدی سفندیار گه رزم
پیش سنانش جهان دویدی و لرزان
۵۶گرچه به هنگام حلم کوه تن اوی
کوه سیام است که کس نبیند جنبان
۵۷دشمن اگر اژدهاست، پیش سنانش
گردد چون موم پیش آتش سوزان
۵۸ور به نبرد آیدش ستارهٔ بهرام
توشهٔ شمشیر او شود به گروگان
۵۹باز بدان گه که می به دست بگیرد
ابر بهاری چنو نبارد باران
۶۰ابر بهاری جز آب تیره نبارد
او همه دیبا به تخت و زر به انبان
۶۱با دو کف او، ز بس عطا که ببخشد
خوار نماید حدیث و قصهٔ توفان
۶۲لاجرم از جود و از سخاوت اوی است
نرخ گرفته حدیث و صامت ارزان
۶۳شاعر زی او رود فقیر و تهیدست
با زر بسیار بازگردد و حملان
۶۴مرد سخن را ازو نواختن و بر
مرد ادب را ازو وظیفهٔ دیوان
۶۵باز به هنگام داد و عدل بر خلق
نیست به گیتی چنو نبیل و مسلمان
۶۶داد بیابد ضعیف همچو قوی زوی
جور نبینی به نزد او و نه عدوان
۶۷نعمت او گستریده بر همه گیتی
آنچه کس از نعمتش نبینی عریان
۶۸بستهٔ گیتی ازو بیابد راحت
خستهٔ گیتی ازو بیابد درمان
۶۹با رسن عفو آن مبارک خسرو
حلقهٔ تنگ است هرچه دشت و بیابان
۷۰پوزش بپذیرد و گناه ببخشد
خشم نراند، به عفو کوشد و غفران
۷۱آن ملک نیمروز و خسرو پیروز
دولت او یوز و دشمن آهوی نالان
۷۲عمرو بن اللیث زنده گشت بدو باز
با حشم خویش و آن زمانهٔ ایشان
۷۳رستم را نام گرچه سخت بزرگ است
زنده بدویست نام رستم دستان
۷۴رودکیا، برنورد مدح همه خلق
مدحت او گوی و مهر دولت بستان
۷۵ورچه بکوشی، به جهد خویش بگویی
ورچه کنی تیز فهم خویش به سوهان
۷۶ورچه دو صد تابعه فریشته داری
نیز پری باز و هر چه جنی و شیطان
۷۷گفت ندانی سزاش و خیز و فراز آر
آن که بگفتی چنان که باید نتوان
۷۸اینک مدحی، چنانکه طاقت من بود
لفظ همه خوب و هم به معنی آسان
۷۹جز به سزاوار میر گفت ندانم
ورچه جریرم به شعر و طایی و حسان
۸۰مدح امیری که مدح زوست جهان را
زینت هم زوی و فر و نزهت و سامان
۸۱سخت شکوهم که عجز من بنماید
ورچه صریعم ابا فصاحت سحبان
۸۲برد چنین مدح و عرضه کرد زمانی
ورچه بود چیره بر مدایح شاهان
۸۳مدح همه خلق را کرانه پدید است
مدحت او را کرانه نی و نه پایان
۸۴نیست شگفتی که رودکی به چنین جای
خیره شود بیروان و ماند حیران
۸۵ورنه مرا بو عمر دلاور کردی
وانگه دستوری گزیدهٔ عدنان
۸۶زهره کجا بودمی به مدح امیری
کز پی او آفرید گیتی یزدان
۸۷ورم ضعیفی و بیبدیم نبودی
وآن که نبود از امیر مشرق فرمان
۸۸خود بدویدی بسان پیک مرتب
خدمت او را گرفته چامه به دندان
۸۹مدح رسول است، عذر من برساند
تا بشناسد درست میر سخندان
۹۰عذر رهی خویش ناتوانی و پیری
کو به تن خویش از این نیامد مهمان
۹۱دولت میرم همیشه باد بر افزون
دولت اعدای او همیشه به نقصان
۹۲سرش رسیده به ماه بر، به بلندی
وآن معادی به زیر ماهی پنهان
۹۳طلَعَت تابندهتر ز طلْعت خورشید
نِعَمَت پایندهتر ز جودی و ثهلان
۹۴