این حکایت شنو که در بغداد
رایت و پرده را خلاف افتاد
۱رایت از گردِ راه و رنجِ رکاب
گفت با پرده از طریقِ عتاب:
۲من و تو هر دو خواجهتاشانیم
بندهٔ بارگاهِ سلطانیم
۳من ز خدمت دمی نیاسودم
گاه و بیگاه در سفر بودم
۴تو نه رنج آزمودهای نه حصار
نه بیابان و باد و گرد و غبار
۵قدمِ من به سعی پیشتر است
پس چرا عزّتِ تو بیشتر است؟
۶تو برِ بندگان مهرویی
با غلامانِ یاسمن بویی
۷من فتاده به دستِ شاگردان
به سفر پایبند و سرگردان
۸گفت: من سر بر آستان دارم
نه چو تو سر بر آسمان دارم
۹هر که بیهوده گردن افرازد
خویشتن را به گردن اندازد
۱۰