دیدم گلِ تازه چند دسته
بر گنبدی از گیاه رُسته
۱گفتم: چه بود گیاهِ ناچیز
تا در صفِ گل نشیند او نیز؟
۲بگریست گیاه و گفت: خاموش
صحبت نکند کرم فراموش
۳گر نیست جمال و رنگ و بویم
آخر نه گیاهِ باغِ اویم؟
۴من بندهٔ حضرتِ کریمم
پروردهٔ نعمتِ قدیمم
۵گر بی هنرم وگر هنرمند
لطف است امیدم از خداوند
۶با آن که بِضاعتی ندارم
سرمایهٔ طاعتی ندارم
۷او چارهٔ کارِ بنده داند
چون هیچ وسیلتش نمانَد
۸رسم است که مالکانِ تحریر
آزاد کنند بندهٔ پیر
۹ای بارخدای عالم آرای
بر بندهٔ پیرِ خود ببخشای
۱۰سعدی رهِ کعبهٔ رضا گیر
ای مردِ خدا! درِ خدا گیر
۱۱بدبخت کسی که سر بتابد
زین در که دری دگر بیابد
۱۲