میرفت و هزار دیده با او
همچون شکری لبی و پوزی
۱باز آمد و عارضش دمیده
مانند شبی به روی روزی
۲چندان که نشاط کرد و بازی
در من اثری ندید و سوزی
۳گفتا شکرم بیار و بادام
گفتم نخرم سرت به گوزی
۴تو پار گریختی چو آهو
و امسال بیامدی چو یوزی
۵سعدی خط سبز دوست دارد
نه هر الف جوالدوزی
۶