عارفی چشم دل به رویی داشت
خاطر اندر شکنج مویی داشت
۱پسر زورمند کشتیگیر
شوخ چشمی که بگسلد زنجیر
۲چند روزش به سعی در سر شد
تا شبی خلوتی میسّر شد
۳دست بردش به سیب مُشکآلود
چند نوبت گرفت شفتالود
۴خواست تا در درون شلوارش
دَربَرد تیر تا به سوفارش
۵اَمردی تندخوی بود و درشت
سخن از تازیانه گفتی و مشت
۶گفت من تن به ننگ دَرندهم
روی آزاده بر زمین ننهم
۷اینک ار قانعی به بوس و کنار
من غلام تواَم، بیا و بیار
۸گفت راضی شدم بدین پیمان
ای درخت جوان و سروِ روان
۹این قدر بس که در برت گیرم
پیش بالای دلبرت میرم
۱۰این بگفتند و امن حاصل شد
آمد اندر کنار و واصل شد
۱۱لب به لب بر نهاد و کام به کام
چون دو مغز اندرون یک بادام
۱۲دست در گردن آورید به ذوق
جان حمدان به لب رسید ز شوق
۱۳ناگهان سر ز حکم بیرون برد
در کنارش گرفت و در کون برد
۱۴صبر مغلوب و عشق غالب شد
تا به دسته درفش غایب شد
۱۵گفت هیهات، خون خود خَوردی
این چه نا اهلی است و نامردی؟
۱۶دل ز کف رفته بود و کار از دست
خیره نتوان گذاشت یار از دست
۱۷دِرمی چند ریخت در مشتش
سخت بازو به زر توان کشتش
۱۸خانه تسلیم کرد شهر آشوب
گفت تا میخ میرود، میکوب
۱۹عارف اندر نشاط و ناز آمد
تا به منزل برفت و باز آمد
۲۰بر یاران و دوستاران برد
به حریفان دیگرش بسپرد
۲۱هر کسی بوسهایش بردادند
شافهای تا به ناف دردادند
۲۲این یکی کرد دعوی یاری
وان دگر دوستیّ و دلداری
۲۳فتنهای در میان قوم افتاد
که بر آمد بر آسمان فریاد
۲۴تا شد از سنگ و صَعقه و سیلی
گردن سبز خوارگان نیلی
۲۵برِ پیر قلندری رفتند
ماجرایی که بود، درگفتند
۲۶سر فرو برد و در تفکّر بود
سر برآورد و تربیت فرمود
۲۷گفت در دین اهل دریوزه
بیست پا را بس است یک موزه
۲۸جمله را این سخن پسند آمد
داروی ریش دردمند آمد
۲۹سجده کردند هر یک از طرفی
بیت گفتند و برزدند کفی
۳۰آنکه پشتش نیامدی به زمین
عاقبت بر زمین نهاد جبین
۳۱لاله رخ نیز در حشیش آمد
کیر میخورد تا به ریش آمد
۳۲بعد از آن توبه کرد و استغفار
صبر بیچارگان بود ناچار
۳۳