سگی شکایت ایام با کسی میکرد
نبینیام که چه برگشته حال و مسکینم
۱نه آشیانه چو مرغان نه غله چون موران
قناعتم صفت و بردباری آیینم
۲هزار سنگ پریشان به یک نگه بخورم
که اوفتاده نبینی بر ابروان چینم
۳که در ریاضت و خلوت مقام من دارد؟
که جامه خواب کلوخست و سنگ بالینم
۴به لقمهای که تناول کنم ز دست کسی
رواست گر بزند بعد از آن به زوبینم
۵گرم دهند خورم ورنه میروم آزاد
نه همچو آدمیان خشمناک بنشینم
۶چو گربه درنربایم ز دست مردم چیز
ور اوفتاده بود ریزه ریزه برچینم
۷مرا نه برگ زمستان نه عیش تابستان
کفایتست همین پوستین پارینم
۸به جای من که نشیند که در مقام رضا
برابر است گلستان و تل سرگینم
۹مرا که سیرت ازین جنس و خوی ازین صفتست
چه کردهام که سزاوار سنگ و نفرینم؟
۱۰جواب داد کزین بیش نعت خویش مگوی
که خیره گشت ز وصفت زبان تحسینم
۱۱همین دو خصلت ملعون کفایتست تو را
غریب دشمن و مردارخوار میبینم
۱۲