ز درد می دل زهاد با صفا نشود
که چشم آبله روشن به توتیا نشود
۱پس از فراق، قلم نیست بر شکسته دلان
چو نی جدا ز شکر گشت بوریا نشود
۲جدا فتاده ام از کاروان در آن وادی
که ناله جرس از کاروان جدا نشود
۳گرفته ای پی طول امل به عنوانی
که هیچ کور چنان پیرو عصا نشود
۴تا ز خود گم نشود دل به هدایت نرسد
درد درمان نشود تا به نهایت نرسد
۵راه طی گشت و همان دوری منزل برجاست
که شنیده است که منزل به نهایت نرسد؟
۶ستم این است که می فهمد و می پوشد چشم
کاش آن شوخ به مضمون شکایت نرسد
۷