سبزه خط تو راه دل آگاه زده است
این چه خضرست ندانم که مرا راه زده است
۱راهزن نیست در آن دشت که من سیارم
تا برون رفتهام از راه، مرا راه زده است
۲دامن پاک بود شرط هم آغوشی حسن
گل شبنم زده را ره به گریبانش نیست
۳گر چنین افسون غفلت پنبه در گوشم نهد
کاسه سر را خطر از خواب سنگین من است
۴(داغ دارد بلبلان را شعله آواز من
شاخ گل در خون ز مصرعهای رنگین من است)
۵(گرچه مرجان پنجه با دریای خونین میزند
کی حریف پنجه دریای خونین من است)
۶