جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۱۸٬۰۰۳ نتیجه برای «دم» · صفحهٔ ۱٬۲۱۵ از ۱٬۵۰۱
- بخش ۲ - حکایت آن کرد که در انبوهی شهر کدویی بر پای خود بست تا خود را گم نکند جامیدید شهری پر فغان و پر خروشآمده ز انبوهیِ مردم بهجوش
- بخش ۹ - حکایت پیر دهقان و خم پر خوشه گندم یافتن وی و تفحص نمودن پادشاه که آن در کدام تاریخ بوده است جامیآشکارا شد از زمین یک خمپر درونش ز خوشه گندم
- بخش ۹۲ - حکایت اعرابی که در معامله احسان و کرم بدره دینار و درم مهمانان به تخویف از زخم نیزه باز پس گردانید جامیگفت حاشا که ز پس مانده دوشدیگ جود آیدم امروز به جوش
- بخش ۷۲ - بیعت دادن پادشاه ارکان دولت خود را با سلامان و تسلیم کردن تخت و تاج را به وی جامیهر سری لایق به آن سرمایه نیستهر قدم شایسته این پایه نیست
- بخش ۳۳ - اشارت به تقسیم حیرت محمود و مذموم جامیلمعات جمال قدس قدمبر تو تابد ز اوج فضل و کرم
- بخش ۴ - اشارت به معنی تنزیه که متقضای عقل و تشبیه که موجب سمع است با تنبیه بر آنکه کمال در مرتبه جمع است جامیمی کن اینسان که کردمت تنبیهجمع تنزیه را مع التشبیه
- بخش ۳۵ جامیزن گفت: طاقت این نیز ندارم قاضی گفت: وای بر تو نمی خواهی که این مسکین را هیچ بهره ای باشد. زن گفت: راضی شدم! مرد گفت: ای قاضی بفرمای تا کسی را کفیل خود کند، زن گفت: اینک قاضی مسلمانان کفیل من است.
- بخش ۱۳۶ - مهمان شدن عارف معرفت شعار مر خردمند خدمتگزار را و گفتن خردمند مر عارف را که حضرت حق سبحانه این همه طعامهای گوناگون و میوه های رنگارنگ را از برای آدمیزاد آفریده است و جواب دادن عارف که خدای تعالی آنها را از برای آدمی آفریده است اما آدمی را برای آن نیافریده است جامیمیزبان بهر خدمتش برخاستمیهمانخانه را به خوان آراست
- بخش ۵۶ - حکایت عتاب کردن حق سبحانه خلیل را علیه الصلوة والسلام و رسیدن آن پیر آتش پرست به دولت اسلام جامیاز عقب داد خلیل آوازشگفت بر خوان کرم دمسازش
- بخش ۷ - جواب از این سؤال که چون دعای مظلوم مستجاب است چرا دعای اکثر مظلومان از اجابت در حجاب است جامیشنیدم که این نکته را ساده ایبپرسید روزی ز آزاده ای
- بخش ۱۰ - ازرقی هروی جامیگر بگذرد پری به شب اندر شعاع اواز چشم آدمی نتواند شدن نهاد
- بخش ۱۱۳ - حکایت معموری مملکت نوشیروان که جغد از بی خرابگی خراب بود و ویرانه چون گنج نایاب جامیساخت آباد به من عالم راوز غم آزاد بنی آدم را
