جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۲٬۰۳۲ نتیجه برای «چند» با فیلتر مثنوی · صفحهٔ ۱۵۲ از ۱۷۰
- بخش ۲۴ - نسیم قبول از جانب مصر وزیدن و محمل زلیخا را چون عماری گل به مصر کشیدن جامیازان غافل که آن شب بس سیاه استاز آن تا صبح چندین ساله راه است
- بخش ۱۷۰ - در بیان آنکه کاملان و عارفان را ملاحظه صورت کثرت از مشاهده سر وحدت باز نمی دارد جامیحالش این بود بلکه صد چندینرغم صورت پرست ظاهر بین
- بخش ۴۸ - داستان رسیدن اسکندر به شهری که همه مردم پاکیزه روزگار بودند و سؤال و جواب ایشان جامیبر ایشان چو بگذشت یکچند روزگذشتم بر آن غار با درد و سوز
- بخش ۷ - در معراج وی که از آفتاب رفیع الدرجات ذوالعرش سایه ایست و از معارج قدر آن از ذروه عرش تا حضیض فرش پایه ای جامینه چندی گنجد آنجا و نه چونیفرو بند از کمی لب وز فزونی
- بخش ۲۴ - رفتن مجنون به خانه بیوه زنی که در همسایگی لیلی می بود و منع کردن پدر لیلی آن بیوه زن را از آنکه مجنون را در خانه خود گذارد جامیچندان ز دو دیده اشک راندیکش تاب گریستن نماندی
- بخش ۴۶ - رفتن زلیخا به خود پیش یوسف علیه السلام و تضرع نمودن و عذر گفتن یوسف علیه السلام از تحصیل مراد وی جامیمرا از تیغ مهرت دل دو نیم استتو را از کین من چندین چه بیم است
- بخش ۳۰ - در بیان چگونگی عشق و آغاز کندن بیستون به نیروی محبت وحشی بافقیچو چندی با خیالش عشق بازدپس آنگه از وصالش سرفرازد
- بخش ۲۰ - ملامتکردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت جلال الدین محمد مولویزانک هفصد پرده دارد نورِ حقپردههای نور دان چندین طَبَق
- بخش ۴۰ - حکایت محمد خوارزمشاه کی شهر سبزوار کی همه رافضی باشند به جنگ بگرفت اما جان خواستند گفت آنگه امان دهم کی ازین شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیارید جلال الدین محمد مولویجان ما آن توست ای شیرخوپیش ما چندی امانت باش گو
- بخش ۵۸ - مریدی در آمد به خدمت شیخ و ازین شیخ پیر سن نمیخواهم بلک پیرعقل و معرفت و اگرچه عیسیست علیهالسلام در گهواره و یحیی است علیهالسلام در مکتب کودکان مریدی شیخ را گریان دید او نیز موافقت کرد و گریست چون فارغ شد و به در آمد مریدی دیگر کی از حال شیخ واقفتر بود از سر غیرت در عقب او تیز بیرون آمد گفتش ای برادر من ترا گفته باشم الله الله تا نیندیشی و نگویی کی شیخ میگریست و من نیز میگریستم کی سی سال ریاضت بیریا باید کرد و از عقبات و دریاهای پر نهنگ و کوههای بلند پر شیر و پلنگ میباید گذشت تا بدان گریهٔ شیخ رسی یا نرسی اگر رسی شکر زویت لی الارض گویی بسیار جلال الدین محمد مولویگوید از چندین ره دور و درازکین حقیقت بود و این اسرار و راز
- بخش ۱ - سر آغاز جلال الدین محمد مولویحلق بخشید او عصای عدل راخورد آن چندان عصا و حبل را
- بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو جلال الدین محمد مولویهم بگو تو هم تو بشنو هم تو باشما همه لاشیم با چندین تراش
