جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۵٬۰۸۸ نتیجه برای «یکی» · صفحهٔ ۳۰۰ از ۴۲۴
- بخش ۱ - سرآغاز سعدی شیرازیدو کونش یکی قطره از بحرِ علمگنه بیند و پرده پوشد به حلم
- غزل شمارهٔ ۱۸۴۷ جلال الدین محمد مولویمرا باری عنایاتش، خطابات و مراعاتششعاعات و ملاقاتش، یکی طوقی است در گردن
- بخش ۷۶ - معجزهٔ هود علیهالسلام در تخلص مؤمنان امت به وقت نزول باد جلال الدین محمد مولویهر یکی بر درد جوید مرهمیدر تبع قایم شده زین عالمی
- بخش ۴۴ - رجوع به قصهٔ رنجور جلال الدین محمد مولویپیش ازین رمزی بگفتستیم ازیناین و آن را تو یکی بین دو مبین
- بخش ۴۰ - حکایت محمد خوارزمشاه کی شهر سبزوار کی همه رافضی باشند به جنگ بگرفت اما جان خواستند گفت آنگه امان دهم کی ازین شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیارید جلال الدین محمد مولویره گذر بود و بمانده از مرضدر یکی گوشهٔ خرابه پر حرض
- بخش ۴۰ - اعتماد کردن بر تملق و وفای خرس جلال الدین محمد مولویرحمت اندر رحمت آمد تا به سربر یکی رحمت فرو مای ای پسر
- فصل چهارم - گفت که این چه لطف است که مولانا تشریف فرمود جلال الدین محمد مولوی… ا آن درد به درخت آورد و درخت خشک میوهدار شد. تن، همچون مریم است و هر یکی عیسی داریم، اگر ما را درد پیدا شود عیسی ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که آمد باز به اصل خود پیوندد الا ما محروم مانیم و ازو بی …
- بخش ۱۶۶ - جواب حمزه مر خلق را جلال الدین محمد مولویهر یکی مر اصل خود را بندهانداحتیاطی کن بههم مانندهاند
- بخش ۱۰۵ - رفتن هر دو خصم نزد داود علیه السلام جلال الدین محمد مولویآن یکی کورم ز کوران بشمریداو نیاز جان و اخلاصم ندید
- بخش ۱۲۵ - مکرر کردن برادران پند دادن بزرگین را و تاب ناآوردن او آن پند را و در رمیدن او ازیشان شیدا و بیخود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بیدستوری خواستن لیک از فرط عشق و محبت نه از گستاخی و لاابالی الی آخره جلال الدین محمد مولویبی ز استعداد در کانی رویبر یکی حبه نگردی محتوی
- بخش ۱۰۶ - رفتن پسران سلطان به حکم آنک الانسان حریص علی ما منع ما بندگی خویش نمودیم ولیکن خوی بد تو بنده ندانست خریدن به سوی آن قلعهٔ ممنوع عنه آن همه وصیتها و اندرزهای پدر را زیر پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و میگفتند ایشان را نفوس لوامه الم یاتکم نذیر ایشان میگفتند گریان و پشیمان لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر جلال الدین محمد مولویبر لب بام ایستاده قوم خوشهر یکی را بر زمین بین سایهاش
- بخش ۱۰۴ - قصهٔ آن زن کی طفل او بر سر ناودان غیژید و خطر افتادن بود و از علی کرمالله وجهه چاره جست جلال الدین محمد مولویزانک هر معشوق چون خنبیست پرآن یکی درد و دگر صافی چو در
