جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۱۸٬۰۰۳ نتیجه برای «دم» · صفحهٔ ۳۲۵ از ۱٬۵۰۱
- بخش ۱۲۳ - حقیر و بیخصم دیدن دیدههای حس صالح و ناقهٔ صالح علیهالسلام را چون خواهد کی حق لشکری را هلاک کند در نظر ایشان حقیر نماید خصمان را و اندک اگرچه غالب باشد آن خصم و یقللکم فی اعینهم لیقضی الله امرا کان مفعولا جلال الدین محمد مولویزانو آن دم زن که تعلیمت کنندوز چنین زانو زدن بیمت کنند
- بخش ۹۹ - دیدن خوارزمشاه رحمه الله در سیران در موکب خود اسپی بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستی آن اسپ و سرد کردن عمادالملک آن اسپ را در دل شاه و گزیدن شاه گفت او را بر دید خویش چنانک حکیم رحمة الله علیه در الهینامه فرمود چون زبان حسد شود نخاس یوسفی یابی از گزی کرباس از دلالی برادران یوسف حسودانه در دل مشتریان آن چندان حسن پوشیده شد و زشت نمودن گرفت کی وَ کانوا فیهِ مِنَ الزّاهِدینَ جلال الدین محمد مولویهر دم ار صد جرم را شافع شدیچشم سلطان را ازو شرم آمدی
- بخش ۷۸ - انابت آن طالب گنج به حق تعالی بعد از طلب بسیار و عجز و اضطرار کی ای ولی الاظهار تو کن این پنهان را آشکار جلال الدین محمد مولویگفت آن درویش ای دانای رازاز پی این گنج کردم یاوهتاز
- بخش ۶۳ - مثل جلال الدین محمد مولویتو بر آن رنگی که اول زادهاییک قدم زان پیشتر ننهادهای
- بخش ۶۶ - حکایت آن مداح کی از جهت ناموس شکر ممدوح میکرد و بوی اندوه و غم اندرون او و خلاقت دلق ظاهر او مینمود کی آن شکرها لافست و دروغ جلال الدین محمد مولویگفت من ایثار کردم آنچ دادمیر تقصیری نکرد از افتقاد
- بخش ۱۲۲ - در بیان آنک شهزاده آدمی بچه است خلیفهٔ خداست پدرش آدم صفی خلیفهٔ حق مسجود ملایک و آن کمپیر کابلی دنیاست کی آدمیبچه را از پدر ببرید به سحر و انبیا و اولیا آن طبیب تدارک کننده جلال الدین محمد مولویچون در افکندت دریغ آلوده روذدم به دم میخوان و میدم قل اعوذ
- بخش ۲۲۶ - با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن به ثنا و شکر معشوق جلال الدین محمد مولویاولا بشنو که چون ماندم ز شستاول و آخر ز پیش من بجست
- بخش ۷۹ - قصهٔ «سُبْحانی، ما اَعْظَمَ شَأْنی» گفتن ابویزید قدّس الله سرّه و اعتراض مریدان و جواب این مر ایشان را نه به طریق گفت زبان بلک از راه عیان جلال الدین محمد مولویگفت این بار ار کنم من مشغلهکاردها بر من زنید آن دم هله
- بخش ۹ ابوالقاسم فردوسیبه دل گفت بهمن که این رستمستو گر آفتاب سپیده دمست
- بخش ۲۱ ابوالقاسم فردوسیکنون تا چه پیش آرد اسفندیارچه بازی کند در دم کارزار
- بخش ۵ ابوالقاسم فردوسیبدو گفت کای بد تن بیبهاببین این دم آهنج نر اژدها
- بخش ۲۰ ابوالقاسم فردوسیدبیر خردمند را پیش خوانددل آگنده بودش ز غم برفشاند
