جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۱۰٬۰۰۹ نتیجه برای «صد» · صفحهٔ ۴۷۰ از ۸۳۵
- بخش ۱۶۶ - جواب حمزه مر خلق را جلال الدین محمد مولویاو زنا کرد و جزا صد چوب بودگوید او «من کی زدم کس را بهعود؟»
- بخش ۱۱۶ - بیان آنک نفس آدمی بجای آن خونیست کی مدعی گاو گشته بود و آن گاو کشنده عقلست و داود حقست یا شیخ کی نایب حق است کی بقوت و یاری او تواند ظالم را کشتن و توانگر شدن به روزی بیکسب و بیحساب جلال الدین محمد مولویمغزجوی از پوست دارد صد ملالمغز نغزان را حلال آمد حلال
- بخش ۱۰۵ - رفتن هر دو خصم نزد داود علیه السلام جلال الدین محمد مولویدر دل من آن دعا انداختیصد امید اندر دلم افراختی
- بخش ۱۳۱ - لابه کردن قبطی سبطی را کی یک سبو به نیت خویش از نیل پر کن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستی و برادری کی سبو کی شما سبطیان بهر خود پر میکنید از نیل آب صاف است و سبوکی ما قبطیان پر میکنیم خون صاف است جلال الدین محمد مولویصدهزاران ظلمتست از خشم توبر عبادالله اندر چشم تو
- بخش ۱۲۵ - مکرر کردن برادران پند دادن بزرگین را و تاب ناآوردن او آن پند را و در رمیدن او ازیشان شیدا و بیخود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بیدستوری خواستن لیک از فرط عشق و محبت نه از گستاخی و لاابالی الی آخره جلال الدین محمد مولویدر میان جانشان بود آن سمیلیک قاصد کرده خود را اعجمی
- بخش ۵۸ - مریدی در آمد به خدمت شیخ و ازین شیخ پیر سن نمیخواهم بلک پیرعقل و معرفت و اگرچه عیسیست علیهالسلام در گهواره و یحیی است علیهالسلام در مکتب کودکان مریدی شیخ را گریان دید او نیز موافقت کرد و گریست چون فارغ شد و به در آمد مریدی دیگر کی از حال شیخ واقفتر بود از سر غیرت در عقب او تیز بیرون آمد گفتش ای برادر من ترا گفته باشم الله الله تا نیندیشی و نگویی کی شیخ میگریست و من نیز میگریستم کی سی سال ریاضت بیریا باید کرد و از عقبات و دریاهای پر نهنگ و کوههای بلند پر شیر و پلنگ میباید گذشت تا بدان گریهٔ شیخ رسی یا نرسی اگر رسی شکر زویت لی الارض گویی بسیار جلال الدین محمد مولویهست زان سوی خرد صد مرحلهعقل را واقف مدان زان قافله
- بخش ۱ - سر آغاز جلال الدین محمد مولویگوش آنکس نوشد اسرار جلالکو چو سوسن صدزبان افتاد و لال
- بخش ۱۰۶ - رفتن پسران سلطان به حکم آنک الانسان حریص علی ما منع ما بندگی خویش نمودیم ولیکن خوی بد تو بنده ندانست خریدن به سوی آن قلعهٔ ممنوع عنه آن همه وصیتها و اندرزهای پدر را زیر پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و میگفتند ایشان را نفوس لوامه الم یاتکم نذیر ایشان میگفتند گریان و پشیمان لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر جلال الدین محمد مولویحیرت محض آردت بیصورتیزاده صد گون آلت از بیآلتی
- بخش ۱۰۴ - قصهٔ آن زن کی طفل او بر سر ناودان غیژید و خطر افتادن بود و از علی کرمالله وجهه چاره جست جلال الدین محمد مولویصد هزاران خوی بد آموختهدیدههای عقل و دل بر دوخته
- بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو جلال الدین محمد مولویسخت بیرحمی و بس سنگیندلیکه به صد شمشیر او را قاتلی
- بخش ۵۲ - قصهٔ رستن خروب در گوشهٔ مسجد اقصی و غمگین شدن سلیمان علیهالسلام از آن چون به سخن آمد با او و خاصیت و نام خود بگفت جلال الدین محمد مولویچون سلاحش هست و عقلش نه ببنددست او را ورنه آرد صد گزند
- بخش ۱۴ - مناظرهٔ مرغ با صیاد در ترهب و در معنی ترهبی کی مصطفی علیهالسلام نهی کرد از آن امت خود را کی لا رهبانیة فی الاسلام جلال الدین محمد مولویخود کلوخ و سنگ کس را ره نزدزین کلوخان صد هزار آفت رسد
