جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۷٬۳۳۲ نتیجه برای «چند» · صفحهٔ ۶۰۸ از ۶۱۱
- بخش ۱۱ - قول دهم- اندر زمان ناصرخسرو قبادیانی… جوهر گوید، مر خدای را محدث گفته باشد. و همه تحیر مر محمد زکریا را که چندان سخن ملحدانه گفته است و به آخر مذهب توقف را اختیار کرده است و گفته است: اندر آنچه همی ندانم از کارها توقف کردم و خدای مرا بدین توقف عقوبت نکند، ب …
- بخش ۴۴ - رشك حسنا در كار گل و قصد كردن عطار نیشابوریاگر شیرینیش چندان نبودیازو خسرو چنین حیران نبودی
- بخش ۱۱۶ - صف نود و دوم ناصرخسرو قبادیانی… ن نفس دسترسی نیست مگر بمیانجی زمین که او جسم است و بمیانجی جسم از نفس چندین فائده عجیب پدید همی آید از صناعتها گوناگون وپذیرفتن فائدهای عقلی که بدان نفس عمر جاویدی یابد . و نیک جایگاهی ساخته است صانع حکیم مر نفس را ، این …
- بخش ۳۳ - مسجد قدس و جوانب آن ناصرخسرو قبادیانی… نقطه بسیار است از هر رنگ. و بالای هر عمودی از این ده ارش باشد و سطبری چندان که در آغوش دو مرد گنجد. و بر سر این چهار عمود سه طاق زده است چنان که یکی مقابل در و دو بر دو جانب. و پشت طاقها راست کرده و این شرفه و کنگره برن …
- بخش ۱۴ ابوالقاسم فردوسیپر از گفتگویست هامون و راغمیان یلان نیز چندین چراغ
- بخش ۴۰ - سؤال کردن صاحب راز از شیخ عطّار قدّس سرّه عطار نیشابوریچو میدانی که چندین رهبر حقترا گفتند راز دوست مطلق
- بخش ۶ - ذکر حبیب عجمی رحمة الله علیه عطار نیشابوریدر صومعه رفتند. هرچند طلب کردند حسن را نیافتند. چنان که حسن گفت: هفت بار دست بر من نهادند و مرا ندیدند.
- بخش ۸ ابوالقاسم فردوسیهمیبود دربلخ چندی دژمزکرده پشیمان ودل پر زغم
- بخش ۲۸ - سؤال سالك وصول از پیر عطار نیشابوریبود من بود تو بُد چندین که بودگوییا اکنون نمودم بود بود
- بخش ۳۶ - ذکر یوسف بن الحسین قدس الله روح العزیز عطار نیشابوری… یوسف حسین زخم خورده حق است ولکن جای او اعلی علیین است - که در راه حق چندان قدم باید زد که اگر دست رد به پیشانی تو بازنهند هنوز اعلی علیین جای تو باشد - که هرکه در این راه از پادشاهی بیفتد از وزارت نیفتد.
- بخش ۹۲ - در سؤال از پیر طریقت درسر نگاهداشتن از خلق و جواب دادن وی سائل را فرماید عطار نیشابوریکه تا مفهوم این معنی کنی توبگو تاچند از این دعوی کنی تو
- بخش ۶ ابوالقاسم فردوسیسپه بر هم افتاد و چندی بمردهمان بخت بد کامکاری ببرد
