جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۸٬۴۴۳ نتیجه برای «غم» · صفحهٔ ۶۷۸ از ۷۰۴
- بخش ۵ - در بیان اینکه خودی از عشق و محبت استحکام می پذیرد اقبال لاهوریشور عشقش در نی خاموش منمی تپد صد نغمه در آغوش من
- شمارهٔ ۵۴ - حکایت سعدی شیرازیدایه را هم چنان به دلداریمهربانی نمود و غمخواری
- بخش ۱ - سرآغاز سعدی شیرازیادیمِ زمین، سفرهٔ عام اوستبر این خوان یغما چه دشمن چه دوست
- غزل شمارهٔ ۲۷ جلال الدین محمد مولویاو زعفرانی کرده رو، زخمی نه بر اندام اوجز غمزه غمازهای شکرلبی شیرینلقا
- غزل شمارهٔ ۱۸۴۷ جلال الدین محمد مولویدو غَمّاز دگر دارم یکی عشق و دگر مستیحریفان را نمیگویم یکی از دیگری احسن
- بخش ۲۰ - ملامتکردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت جلال الدین محمد مولویمانعِ خویشاند جملهٔ کافراناز شعاعِ جوهرِ پیغمبران
- بخش ۸۷ - در بیان کسی کی سخنی گوید کی حال او مناسب آن سخن و آن دعوی نباشد چنان که کفره و لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الأَرْضَ لَیَقولُنَّ اللهُ خدمت بت سنگین کردن و جان و زر فدای او کردن چه مناسب باشد با جانی کی داند کی خالق سموات و ارض و خلایق الهیست سمیعی بصیری حاضری مراقبی مستولی غیوری الی آخره جلال الدین محمد مولویچشم گوید کردهام غمزهٔ حرامگوش گوید چیدهام سوء الکلام
- بخش ۵۸ - مریدی در آمد به خدمت شیخ و ازین شیخ پیر سن نمیخواهم بلک پیرعقل و معرفت و اگرچه عیسیست علیهالسلام در گهواره و یحیی است علیهالسلام در مکتب کودکان مریدی شیخ را گریان دید او نیز موافقت کرد و گریست چون فارغ شد و به در آمد مریدی دیگر کی از حال شیخ واقفتر بود از سر غیرت در عقب او تیز بیرون آمد گفتش ای برادر من ترا گفته باشم الله الله تا نیندیشی و نگویی کی شیخ میگریست و من نیز میگریستم کی سی سال ریاضت بیریا باید کرد و از عقبات و دریاهای پر نهنگ و کوههای بلند پر شیر و پلنگ میباید گذشت تا بدان گریهٔ شیخ رسی یا نرسی اگر رسی شکر زویت لی الارض گویی بسیار جلال الدین محمد مولویگریهٔ او نه از غمست و نه از فرحروح داند گریهٔ عین الملح
- بخش ۱۰۶ - رفتن پسران سلطان به حکم آنک الانسان حریص علی ما منع ما بندگی خویش نمودیم ولیکن خوی بد تو بنده ندانست خریدن به سوی آن قلعهٔ ممنوع عنه آن همه وصیتها و اندرزهای پدر را زیر پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و میگفتند ایشان را نفوس لوامه الم یاتکم نذیر ایشان میگفتند گریان و پشیمان لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر جلال الدین محمد مولویآمدند از رغم عقل پندتوزدر شب تاریک بر گشته ز روز
- بخش ۵۲ - قصهٔ رستن خروب در گوشهٔ مسجد اقصی و غمگین شدن سلیمان علیهالسلام از آن چون به سخن آمد با او و خاصیت و نام خود بگفت جلال الدین محمد مولویرنگ رنگ تست صباغم تویاصل جرم و آفت و داغم توی
- بخش ۳۱ ابوالقاسم فردوسیهمی گفت کاینم جهاندار دادغمی بودم از بهر تیمار داد
- بخش ۶۴ ابوالقاسم فردوسیچو کار آمدم پیش یارم بدیبهر دانشی غمگسارم بدی
