جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۱۳٬۶۳۸ نتیجه برای «دید» · صفحهٔ ۹۸ از ۱٬۱۳۷
- بخش ۱۰۱ - رجوع کردن به قصهٔ آن پایمرد و آن غریب وامدار و بازگشتن ایشان از سر گور خواجه و خواب دیدن پایمرد خواجه را الی آخره جلال الدین محمد مولویآنچ بعد العسر یسر او دیده بودبا غریب از قصهٔ آن لب گشود
- بخش ۶۵ - جواب گفتن شیر خرگوش را و روان شدن با او جلال الدین محمد مولویچیست مستی بندِ چشم از دیدِ چشمتا نُماید سنگْ گوهرْ پَشمْ یشم
- بخش ۱۵۳ - باقی قصهٔ هاروت و ماروت و نکال و عقوبت ایشان هم در دنیا بچاه بابل جلال الدین محمد مولویدست خاییدن گرفتندی ز خشملیک عیب خود ندیدندی به چشم
- بخش ۱۲۶ - صید کردن شیر آن خر را و تشنه شدن شیر از کوشش، رفت به چشمه تا آب خورد تا باز آمدنِ شیر جگربند و دل و گرده را روباه خورده بود کی لطیفترست، شیر طلب کرد دل و جگر نیافت از روبه پرسید کی کو دل و جگر؟ روبه گفت اگر او را دل و جگر بودی آنچنان سیاستی دیده بود آن روز و به هزار حیله جان برده؛ کی برِ تو باز آمدی؟ لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر جلال الدین محمد مولویآن قیامت دیده بود و رستخیزوآن ز کوه افتادن و هول و گریز
- بخش ۶۴ - زجر مدعی از دعوی و امر کردن او را به متابعت جلال الدین محمد مولویگر بخواهی ور نخواهی با چراغدیده گردد نقش باز و نقش زاغ
- بخش ۲ - عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او جلال الدین محمد مولوییک کنیزک دید شه بر شاهراهشد غلام آن کنیزک پادشاه
- بخش ۱۰۹ - در بیان آنک شناسای قدرت حق نپرسد کی بهشت و دوزخ کجاست جلال الدین محمد مولویدر جماد از لطف عقلی شد پدیدوز نکال از عاقلان دانش رمید
- بخش ۱۴۷ - حکایت مندیل در تنور پر آتش انداختن انس رضی الله عنه و ناسوختن جلال الدین محمد مولویاو حکایت کرد کز بعد طعامدید انس دستارخوان را زردفام
- بخش ۹۴ - باز گفتن موسی علیهالسلام اسرار فرعون را و واقعات او را ظهر الغیب تا به خبیری حق ایمان آورد یا گمان برد جلال الدین محمد مولویتا کنی کمتر تو آن ظلم و بدیآن همیدیدی و بدتر میشدی
- بخش ۱۷۰ - تشبیه دنیا کی بظاهر فراخست و بمعنی تنگ و تشبیه خواب کی خلاص است ازین تنگی جلال الدین محمد مولویهر که دید او مر ترا از دور گفتکو در آن صحرا چو لاله تر شکفت
- بخش ۴۷ - تتمهٔ اعتماد آن مغرور بر تملق خرس جلال الدین محمد مولویسنگ آورد و مگس را دید بازبر رخ خفته گرفته جای و ساز
- بخش ۱۰۵ - حکایت آن مخنث و پرسیدن لوطی ازو در حالت لواطه کی این خنجر از بهر چیست گفت از برای آنک هر کی با من بد اندیشد اشکمش بشکافم لوطی بر سر او آمد شد میکرد و میگفت الحمدلله کی من بد نمیاندیشم با تو «بیت من بیت نیست اقلیمست هزل من هزل نیست تعلیمست» ان الله لایستحیی ان یضرب مثلا ما بعوضة فما فوقها ای فما فوقها فی تغییر النفوس بالانکار ان ما ذا اراد الله بهذا مثلا و آنگه جواب میفرماید کی این خواستم یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا کی هر فتنهای همچون میزانست بسیاران ازو سرخرو شوند و بسیاران بیمراد شوند و لو تاملت فیه قلیلا وجدت من نتایجه الشریفة کثیرا جلال الدین محمد مولویبر میانش خنجری دید آن لعینپس بگفتش بر میانت چیست این
