چو در بند خودی افتاد بنده
شود گوش مرادش نشنونده
۱مقید گردد اندر راه خسته
شود باب فتوحش جمله بسته
۲بود در خاطرش که گشت واصل
ولی زین ره ندارد هیچ حاصل
۳اگر در خاطر آرد کو کسی هست
تمامت راهها را او فرو بست
۴مبادا هیچکس بر خویش مغرور
به پندار غرور از ره فتد دور
۵بسا عاما که گوید خاص گشتم
چو خاص الخاص و خاص الخاص گشتم
۶نه از ایزد خبر دارد نه از خویش
ز دین باشد بروز حشر درویش
۷ز دعوی هیچ ناید اندرین باب
که باشد مدعی پیوسته کذّاب
۸تمامت معنی اندر نیستی جوی
کزین میدان بمسکینی بری گوی
۹توقف برنتابد راه درویش
نباید بود هر جائی دمی بیش
۱۰بدان مقدار کانجا را بدانی
حقیقت گردد اندر وی معانی
۱۱چو دانستی از آنجا زود بگذر
که تا باغت نگردد جمله بی بر
۱۲در این ره هر که او جائی بماند
بدان کو خاک بر سر میفشاند
۱۳هر آن کو یک دم اندر خود بماند
یقین کز وی عبودیت نیاید
۱۴بغیر حق هر آنچه آید فراپیش
تلی دان ای برادر در ره خویش
۱۵بهر چیزی که از حق باز مانی
حقیقت دان که تو در بند آنی
۱۶طبیعت را ز خود دوری ده ای یار
همان خود را ز عادتها نگهدار
۱۷چو کردی ترک طبع و ترک عادت
نماند در تو خود خواه و ارادت
۱۸خلاف حق اگر خواهی تو ضدّی
چو خواهی بر مراد او تو ندّی
۱۹یقین دانند مردان رونده
که از ضد نیست سود هیچ بنده
۲۰گهی کز بندخواه خویش برخاست
قبای بندگی آمد برو راست
۲۱تو هرجائی که یابی احتیاجی
یقین باید که میخواهد خراجی
۲۲چه داند که بحضرت هست محتاج
نهد از بندگی بر فرق او تاج
۲۳چه جای اختیار و احتیاج است
چه جای ملک و تخت و طوق و تاج است
۲۴نگر تا گرد این معنی نپویم
قضیه منعکس گردد بگویم
۲۵بگویم ناید اندر دین فسادی
مریدی را ز اول شد مرادی
۲۶محبی بود پس محبوب گردید
بدان که طالب و مطلوب گردید
۲۷محبت اندرو چندان اثر کرد
که آن محبوب را بیخویش تر کرد
۲۸چنان مستغرق محبوب خود شد
که از یادش تمامت نیک و بد شد
۲۹ندارد آگهی ز اقوال و افعال
بود چون مردهٔ در دست غسال
۳۰در آن حالت بود که باشد او خوش
مراعاتش کند محبوب دلکش
۳۱بهر چه از حضرت آید دیر یا زود
بود از جان و دل راضی و خوشنود
۳۲نیاز وناز باشد گاه و بیگاه
عبارت را نباشد اندرو راه
۳۳پس آنگه با خبر گردد ز هر کار
شود مکشوف بر وی جمله اسرار
۳۴ممّکن گردد اندر حالت خویش
که صاحب حال گردد مرد درویش
۳۵هم از حضرت خبر دارد هم از خود
شناسد بد ز نیک و نیک از بد
۳۶بود این مرد مجموع المعانی
حقیقت خورده آب زندگانی
۳۷بدو کن اقتدا در جمله کاری
که تا ضایع نگردد روزگارت
۳۸شناسد هر که او بیخویش نبود
کمال بندگی زین بیش نبود
۳۹