یکی دیوانه چوبی بر نشسته
بتگ میشد چو اسپی تنگ بسته
۱دهانی داشت همچون گل ز خنده
چو بلبل جوش در عالم فکنده
۲یکی پرسید ازو کای مردِ درگاه
چنین گرم ازچه میتازی تودر راه
۳چنین گفت او که در میدانِ عالم
هوس دارم سواری کرد یک دم
۴که چون دستم فرو بندند ناکام
نجنبد یک سر مویم بر اندام
۵اگر هستی درین میدان تو بر کار
نصیب خویشتن مردانه بردار
۶چو از ماضی و مستقبل خبر نیست
بجز عمر تو نقدی ما حضر نیست
۷مده این نقد را بر نسیه بر باد
که بر نسیه کسی ننهاد بنیاد
۸چو یک نقطهست از عمر تو بر کار
هزاران چرخ زن بر وی چو پرگار
۹خوشی با نقدِ این الوقت میساز
چو بیکاران به پیش و پس مشو باز
۱۰اگر تو پس روی و پیش آئی
بلای روزگار خویش آئی
۱۱