مگر شد ناگهی دزدی گرفتار
ز گرد راه بردندش سوی دار
۱امان میخواست از عجز و نیازی
که ریزد آب و بگزارد نمازی
۲که یا رب در چنین وقتی وجائی
که میبینم بهر موئی بلائی
۳ببین تاتیغِ قهرت بر سر دار
چه میآرد برویم آخر کار
۴تو از قهرم چنین حیران گرفته
من از مهر تو ترک جان گرفته
۵چنینم من که گفتم تو چنانی
کنون جان میدهم دیگر تو دانی
۶چنین ده جان اگر جان میدهی تو
وگرنه عمر تاوان میدهی تو
۷اگر خونت زند از قهر او جوش
مکن هرگز بلطف او را فراموش
۸سبک رو چون گرانجانی زره نیست
بشادی زو که غم رادستگه نیست
۹عروسی جهان ماتم نیرزد
که صد شادی او یک غم نیرزد
۱۰چو خواهد کرد گردونت پیاده
سواری را بکن ابرو گشاده
۱۱