دو جوهر دان تو عقل وعشق در خود
ولیکن عقل بیند نیک یابد
۱ازین هر دو اگر آگاه گردی
یقین دانم که تو در راه مردی
۲دو جوهر دان و مر این هر دو بشناس
پس آنگه تو ز نیک و بد بمهراس
۳دو جوهر دان تو اندر کام بیچون
که بنمودند رخ در کاف و در نون
۴حقیقت عقل ترسان است در خویش
در اینجا پردهها آورده در پیش
۵چنان ترسانست اینجا عقل بدفعل
نیاساید دمی از قال و از قل
۶جهان ترسان بود از بود خود او
ندیده در عیان معبود خود او
۷شب و روز است او از خوف مانده
دمادم میشود از عشق رانده
۸نیارد راه بردن در سوی شاه
نباشد همچو عشق از یار آگاه
۹ندارد آگهی از ذات بیچون
که او از خویش افتادست بیرون
۱۰اگرچه صد هزاران راز داند
نمود خود کجا او باز داند
۱۱بمانده قید در عقل است اینجا
همیشه مانده در نقل است اینجا
۱۲چنان در نقل و تقلید است مانده
بسی رو کرده اندر ره بمانده
۱۳درین دار فنا خوش مست وناخوش
دمادم میشود در عشق سرکش
۱۴دمادم معرفت میگوید از یار
که خود را در میان آرد پدیدار
۱۵دو پای او یقین درچه بمانده
بسی رو کرده اندر ره بمانده
۱۶اگرچه اول خلق آفریده است
ولیکن ذات جانانش ندیدهست
۱۷ز وصلش گاهگاهی بهره بخشد
دمادم مرد را هم زهره بخشد
۱۸که در عرفان چنان دم میزند او
همیخواهند که عشقش بشکند او
۱۹سخن از دید آرد در میانه
دمادم آورد در کل بهانه
۲۰نیارد کرد شرمی کان عیان است
اگرچه دایماً اندر بیان است
۲۱ولکین او زقرآن وز اخبار
بسی گوید حقیقت سر اسرار
۲۲چو از قرآن حقیقت راز گوید
ز سر دوست اینجا باز گوید
۲۳بقدر فهم در قرآن نظاره
کند آخر ندارد هیچ چاره
۲۴بکنه ذات قرآن کی رسد او
ولیکن آیت آیت بنگرد او
۲۵طلبکار است میجوید حقیقت
بمانده باز عقل اندر شریعت
۲۶اگر بگشایدش در آخر کار
ورا از عشق راز آید پدیدار
۲۷ز قرآن گر برد ره عقل در کل
برون آید یقین از رنج و از ذل
۲۸ز قرآن گر برد ره سوی جانان
یکی بیند همه در کوی جانان
۲۹ز قرآن گر برد ره در عیانش
یکی باشد همه شرح و بیانش
۳۰ز قرآن ره برد گر سوی آن دوست
برون آید ز مغز ای دوست در پوست
۳۱ز قرآن گر برد ره در خدائی
ابا عشقش بود کل آشنائی
۳۲ز شرح عقل گفتستیم بسیار
مرا مقصود باشد دیدن یار
۳۳ز شرح عشق هر دم باز گویم
نه از یک نوع صد گون راز گویم
۳۴