بره دربود مجنونی نشسته
که میرفتند قومی یک دو رسته
۱مگر آن قوم دنیاوار بودند
که غرق جامه و دستار بودند
۲ز رعنائی و کبر و نخوت و جاه
چو کبکان میخرامیدند در راه
۳چو آن دیوانهٔ بی خان و بی مان
بدید آن خیلِ خود بین را خرامان
۴کشید از ننگ سر در جیب آنگاه
که تا زان غافلان خالی شد آن راه
۵چو بگذشتند سر بر کرد از جیب
یکی پرسید ازو کای مردِ بی عیب
۶چرا چون روی رعنایان بدیدی
شدی آشفته و سر درکشیدی
۷چنین گفت او که سر را درکشیدم
ز بس باد بروت اینجا که دیدم
۸که ترسیدم که برباید مرا باد
چو بگذشتند سر بر کردم آزاد
۹ولی چون گندِ رعنایان شنیدم
شدم بی طاقت و سر درکشیدم
۱۰چو هفت اعضات رعنائی گرفتست
جهانی از تو رسوائی گرفتست
۱۱کسانی کین صفت از خویش بردند
بدنیا کار عقبی پیش بردند
۱۲