یکی میرفت در بغداد بر رخش
تو گفتی بود در دعوی جهان بخش
۱پس و پیشش بسی سرهنگ میشد
بمردم بر ازو ره تنگ میشد
۲ز هر سوئی خروش طَرِّقوا بود
که بردابرِدِ او از چارسو بود
۳مگر بهلول مشتی خاک برداشت
بشد وان خفیهاش پیش نظر داشت
۴که چندین کبر از خاکی روا نیست
که گر فرعون شد خواجه خدا نیست
۵بدین ترتیب رَو تا اهلِ بازار
همه بنهاده دام از بهرِ مردار
۶چو مطلوب کسی مردار باشد
کجا با سرِّ قدسش کار باشد
۷